تبليغاتX
.::: آخرین مکتوب ::

آخرین نوشته ها و مکتوبات من

درباره وبلاگ
نوشته يا مكتوبات ريسه هايي طويل از كلمات با معني و بي معني اي هستند كه هر روز و هر لحظه در حال جمع و جور شدن، كش و قوص پيدا كردن و لعاب پيدا كردن و ته ديگ شدن هستند.
مهم نيست يك نوشته يا مكتوب با چه عبارتي يا چه حرفي يا كلامي شروع مي شود، مهم پايان آن است.
آخرين مكتوب يا فاينال لاين حديث خوش پايان است. نقطه سر خط نيست! نقطه و تمام است.
آخرين مكتوب خداحافظي آخر است. خداحافظي اي كه بعد از آن انديشه مي آيد و خاطرات نوشته هاي تلخ و شيرين. آخرين مكتوب دفترچه اي است به سوي هرآنچه كه تمام مي شود و بر آن آغازي نيست !
پیوندهای روزانه
پیوندها
طراح قالب
Original Theme By

Powered By
BLOGFA.COM
Added AJAX Functionality by
AJAXSKINS
منورتر از خورشید
اینکه یک نور بخواهد منورتر از خورشید باشه، حکایت دوستان و تندروهای اصلاح طلبیه که از رهبراشون (اگه رهبر اصلاحاتی وجود داشته باشه ) تندروتر شدند.
نور شدید تر از خورشید هم به چشم آسیب میزنه هم اثر بخش نیست.
میانه رو باشید.

ویرایش پست: مثل اینکه مدت درازی عنوان مطلب منیرتر از خورشید بود که امروز متوجه شدم و درست کردم، باید می نوشتم منورتر از خورشید که فرق زیادی دارد! در آخر شاید بگید که اصلاً من دارم اینها رو برای کدوم خرزوخانی میگم، اما اگه هیچ کس این وبلاگ رو نخونه بلاخره یک روزی گذار بعضی آدم ها اینجا می افته و چون من مطالبم در مورد زمان خاصی نیست به درد همه کس در همه زمان می خوره!!! شاد باشید. 3/5/87
 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
رای متضاد حق و باطل! - ( آینه ی حق در چشم باطل ) -
همیشه گفتم و میگم که مصداق کلام حق خود را از کلام باطل دشمنانت ببین!
خوب اینرا گفتم تا لینکی داده باشم به یکی از مطالب آقای ابطحی در مورد کاندیداتوری خاتمی و نظر منفی کیهانی ها بر بازتاب حضورش در انتخابات احتمالی.
اینم لینک:
http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146309556
 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
عقل و دین !
بنام خدا
سلام،

توی ایران هنوز استفاده از ماهواره جا نیافتاده و من خودم به شخصه نه ماهواره دارم و نه بعد از این همه ادعا توی دنیای کامپیوتر، فناوری و برنامه نویسی دنبالش بودم تا در موردش بدونم ( نه به خاطر تحجر فکری، به خاطر اینکه فعلا ضررش را بیشتر از منفعتش می بینم ) اما توی همین کانال های فارسی آدم گاه آدم های باحالی می بینه!

مثلاً خیلی وقت پیش که خونه ی یکی از دوستان اتفاقی رفته بودم و بنده خدا فرصت نکرده بود ادوات ماهواره اش رو خاموش کنه (چون همه می دونند من چیکاره ام ) دیدم که یکی از مجریان یکی از شبکه های فارسی زبان ماهواره داره صحبت می کنه! (اسم رو نمی دونم) در هر صورت ایشون حرف هایی میزد که باور نمی کنم این دوستم حتی ذره ای بهشون اعتقاد داشت و همینطور بی جهت داشت به کانال نگاه می کرد.



" اسم این مجری رو که نمی دونم اما عکسش اینه "

مجری اول از امام حسین شروع کرد و یک حدیث جعلی از امام خواند: همان حدیثی که چند وقت پیش تصویرش توی اینترنت پخش شده بود از کتاب بحار الانوار به گمانم که توش به نقل از امام حسین گفته بود که:
« ایرانیان را بایستی غارت کرد و زنانشان را به کنیزی برد و ... »
این آقا داشت این ها را میگفت و بیان می کرد اینم از امام حسینتون!
حتی به خودشون زحمت ندادند که فکر کنند این حدیث یا هر حدیث جعلی شبیه این به هیچ وجه با شخصیت و سبک زندگی واقعی خود امام حسین جور در نمی آید. همانطور که قبل ها گفتم امام حسین و پدرش علی به نقل از همه ی مورخان دوست دار ایرانیان و فرهنگ ایرانی بودند و این رابطه دو جانبه بود. حتی امام حسین همسرش ایرانی بود. (شهربانو دختر یزدگرد سوم) .

بعد به سراغ چیزهای باحال تری رفت.
مثلا میگفت : « یک مشت آدم ریشو، توی خیابون های ایران هستند و همین ها بر مردم حکومت می کنند و اصلا ریش با آزاد اندیشی مخالفت دارد و ... » و درست پشت سر ایشون دو تا عکس نظر منو جلب کرد.
اولی سربازان سنگی هخامنشی بود با ریش های بلند و موج دار !!!
دومی مجسمه ی ابوالقاسم فردوسی.
مورد اول که خود پاسخگوی قشنگی به تئوری ایشون بود اما در مورد دوم.
مثل اینکه باب شده اونور آبی ها برای مخالفت از دین و تایید حکومت پادشاهان دم از فردوسی بزنند.
شایسته دیدم شعر زیر را از آغاز شاهنامه ی فردوسی در سایت قرار دهم تا خودتون بیشتر با فردوسی آشنا شوید.
قسمت هایی که زیر خط دار است مقصود من است به اینجور افراد!!!

مشاهده ی عکسی از شاهنامه ی فردوسی

آرزو می کنم این عزیزان یک روز به بعضی از اشتباهات خودشون (حالا همه ی اشتباهات که خیلی آرزوی محالیه ) پی ببرند. ما هم همینطور !

====================
ویرایش: احتمالاً اسم این مجری ای که عکسش را قرار دادم همان "رضا فاضلی" است چون زیر عکس متوجه R.Fazeli شدم.

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
اسلام بدون نقاب!
بنام خدا

می خوام کمی در مورد خدا، پیامبر و قرآن صحبت کنم. البته فاینالاینی در کار نیست در این پست!

نظر به انحرافات شدیدی که همیشه وجود داشته اما من این روزها بیشتر می بینم و به خاطر پاره ای از مسایل از جمله عدم درک جامع و عمومی مردم از اسلام حقیقی دوست دارم بدون معاندت ورزی فطری فکری با اسلام این مطلب را تا پایان بخوانید و اگر نظری غیر دارید خوشحال میشم با ذکر دقیق منبع و مرجع مدلل برام اشکالات رو توضیح بدهید!

خلاصه وار زندگی حضرت محمد را با توجه به آنچه احتمالاً همین الآن بدون رجوع هر مرجعی در ذهنم مانده را می گویم اگر لازم شد بگویید تا عیناً مراجع صحیح و بدون اشکال یا کمتر منحرف تاریخ اسلامی را براتون نام ببرم.
محمد مصطفی فرزند عبدالله در شبه جزیره ی عربستان بدنیا آمد. به دلیل بیماری ای که در میان مردم مکه گویا شایع شده بود محمد به عایشه سپرده می شود « دایه ی محمد » تا او را در صحرا و دشت شیر دهد و بزرگ کند. این مقارنت صحرا و دشت و کودکی محمد باعث می شود او روحیه ای نترس، خشن و بی رحمی پیدا کند اما در عوض محمد هرچقدر بزرگتر میشود بر مهربانی، رافت و پاکی و راستگویی اش افزوده تر میشود. آنقدر که به او محمد امین (امانتدار) می گویند که نه در آن موقع او نه اعلام رسالت کرده بود و نه ادعایی از دین داشت. محمد تجارت را بعد از مرگ مادرش در خردسالی فرا میگیرد و با او همراه می شود. به واسطه ی عبدالمطلب محمد در همان ابتدای خردسالی با دین ابراهیمی که آئین اجدادشان است آشنا می شود و به آن ایمان می آورد.
حضرت محمد چندان عمر طولانی ای نداشت ( اگر شصد سال عمر زیادی باشد ! ) اما در همین عمر کوتاه کارهای بزرگی کرد. او در چهل سالگی آنچنان از جهت فکری بالغ شده بود که جبرئیل بر او نازل شد، اینکه وحی بر او چگونه بوده و آیا جبرئیل همان معنای فانتزیک و بچه گانه ی حضور واقعی و فیزیکی در مقابل دیدگان حضرت را داشته بر ما پوشیده است و ما فقط از کلمه ی وحی برای این معنا اسم می بریم اما توضیح خواهم داد که چرا ما باید بیشتر به معنای نازل شدن معارف بر قلب پیامبر تکیه کنیم تا حضور فیزیکی و واقعی جبرئیل و فرشتگان که البته لزومی هم بر انکار آن نیست همانطور که برای تصدیق آن نیست و در هر صورت هیچ کدام مانعی برای دیگری نیست.
حضرت محمد معارف نازل شده بر قلب خود را به زبان مادری خود « عربی » برای کاتبان خود از جمله علی (ع) می خواند و آنها می نوشتند.
چیزی اکنون خیلی مورد مباحثه و بیشتر مجادله اینترنتی، مقاله ای قرار گرفته بحث خدایی بودن عبارات عربی قرآن و بی نقص یا نقصان داشتن آنهاست.
گروهی از جمله دکتر عبد الکریم سروش عقاید خودشون رو مفصلاً در کتابهایشان بیان کرده اند در مورد وحی ! که چگونه می تواند اثبات کند کتاب قرآن لزوماً عین کلام الله نیست بلکه ترجمه ای از معارف نابی است که بر قلب پیامبر از دریچه ی دنیای غیر مادی نازل می گشته و به زبان عربی پیامبر بیان میشده و توسط کاتبان نوشته و ثبت می گردیده!
حال این سوال منطقی پیش می آید که آیا وقتی آیات ذبح شرعی حیوانات نازل میشده پیامبر بایستی در مورد ذرافه هم اطلاع میداده یا باید اصل معارف نازله رو با حقایقی که دور ور خود و با آنها ملموس برخورد دارد از جمله شتر، گوسفند و ... بیان کند؟!
خیلی سخت نیست بر ادبیات عربی و کاربرد بعضی از لغات آن زمان اشکال گرفت که اکنون دیگر در زبان عربی الآن یا اصلا کاربرد ندارد یا خیلی کمتر استفاده میشود. ( البته برای این مورد مثال زیاد است اما چون من حقیقتاً آنقدرها در زبان عربی سواد بالایی ندارم نمی خواهم موردی را به شخصه بگویم تا بعدها از حماقت من مورد سو استفاده عده ای قرار گیرد، اما خوب خیلی راحت همه ی ما بچه مسلمان ها بعد از بارها قرآن خواندن بعضی از این کلمات را می بینیم!)
یا وقتی از قبیله ای اسم برده می شود حتماً بایستی اسمی از قبیله ای در آفریقا هم برده میشده تا معجزه بودن قرآن اثبات شود!!! خوب معلوم است پیامبر اسلام با توجه به دانش خود از نام ها و اشخاص و مکان ها معارف حق را بیان می داشته و لزومی نمی دیده که غیب گویی آشکارا در قرآن بیاورد دلیل هم خیلی خیلی روشن است.
پس دقیق گوش کنید:
اسلام در عربستان نازل شد! جایی که اعراب در اوج سفاهت و رضالت اخلاقی و جهالت فکر بسر می بردند. دخترانشان را زنده به گور می کردند فقط به خاطر اینکه گمان می کردند اینها یا بزرگ می شوند برده می شوند و مایه ی رسوایی یا کار نمی کنند و مایه ی بی چیزی! همدیگر را می کشتند به دلایلی واقعاً غیر منطقی مثل تعصب روی یک بت، روی یک مکان، روی یک حرف، روی یک شعر ، روی یک زمان و ... بت پرستی می کردند، همدیگر را غارت می کردند تا آن حد که برای آسایش خود ماه حرام تعیین کرده بودند که توی این ماه ها غارت نکنند همدیگر را تا نابود نشوند (جای شکرش باقیه همینقدر فهم داشتند). پس طبیعی است در بین چنین مردمی وقتی خداوند بخواهد از دین خود بگوید شایسته نیست غیب گویی ای داشته باشد!
مثال می زنم، اگر پیامبر در مورد هنر سد سازی و چاپار در میان ایرانیان در قرآن می گفت اعراب نه آنها را دیده اند، نه لغات آنها را شنیده اند و نه می توانستند تصور کنند! مثل این است که به یک ایرانی به زبان فارسی بگویی: سنی ب سیبص سم نس و یبم و به او بگویی این یک هنر است در کشور مراکش! خوب او هم در عقل تو و هم صحت صحبت تو شک می کند و دیگر منتظر حرف های بعدی تو نمی نشیند و طبیعی است اگر فکر کنیم که دینی که بیشترین طرفدار و مومن در میان همین اعراب دارد بایستی از قراینی عربی و لغتی عربی صحبت کند!
حال این سوال مطرح است که اگر اسلام نبود تا الآن چند درصد اعراب سواد خواندن و نوشتن داشتند؟! و یا خنده دار تر چند درصد جمعیت زن داشتند!!!
چگونه است امروز هر کسی که فکری در سر دارد فریاد می زند که اسلام دین تبعیض نسبت به زنان است و این چنین موحبت و اکرام بزرگی در حق زنان مظلوم عربستان را نمی بیند!
کار ندارم امروز زنان عربستان و مسلمان چقدر مورد ظلمند و عقب افتاده اند که این به خاطر همین روحیه ی جهالت ذاتی اعراب است! که بایستی امروز هم دست از کار نیاستاده و در احقاق حقوق زنان کوشید و اوضاع اینچنینی را مساوی اسلام ندانست که قرآن هیچ گاه با حق رای دادن زن مخالف نیست چون در اسلام صحبت از رفراندوم نیست چه برای مرد چه برای زن و همه می دانیم اصلاحگر روشن فکری مانند امام خمینی ره چطور حقوق زنان را در جمهوری نوپای اسلامی آن موقع محترم شمرد و اینگونه اندکی در احقاق اسلام واقعی قدم برداشت.
اکنون هرچند از اسلام واقعی به واسطه ی بعضی از سران فاسد و بعضی از نیروهای مغرض دور شدیم اما نمی توان گفت ما کوریم و کریم و بی عقلیم که به خود توهین کرده ایم.
ما می توانیم خود بدون دخالت هرکس و ناکسی ثواب خود را تشخیص دهیم.
مطلب طولانی شد و ان شا الله طولانی تر و دنباله دار تر میشود. این سلسله پست ها را هر وقت، فرصت شد میگذارم توی قسمت به روایت تصویر کنار سایت تا همیشه قابل دسترس کاربران باشه.
به امید روزهای دیگر.

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
آه ، افسوس و دیگر هیچ! ما همه گمراهیم.
سلام، از خیلی وقت پیش شاهد شروع به کار یک وبلاگ بودم. اولین بار ردش را توی میهن بلاگ دیدم (البته وبلاگ اصلیش توی بلاگ سپات بود )، اسم وبلاگ بود "خمینی ... بیمار روانی" بار اولی که اسم وبلاگ رو توی لیست بروز شده های میهن بلاگ دیدم راغب شدم از خود وبلاگ هم دیدن کنم.
توش پر از خزعبلات نسبت به امام «ره» ، آقای خامنه ای ، آقای خاتمی و ... بود. این آدم که نمی دونم چه لقبی بهش بدم بارها و بارها فیلتر شد. هربار با یک نام دوباره وبلاگ زد (جالب اینکه عکس سدریک دیگوری یکی از شخصیت های خوشتیپ فیلم هری پاتر رو بعنوان عکس خودش تو وبلاگ زده ) و ما دورادور چند ماه به چند ماه پست هاشو تصادفی اینور و انور میدیدیم و خاطرمون مکدر میشد که تا امشب توی لیست بلاگفا با عنوان چیزی شبیه " مخالفان روحانیت " یا همچین چیزی بروز کرده بود. روش که کلیک کردم همون صفحه ی شوم وبلاگ اون آقا رو دیدم. اما اینبار قلبم گرفت.
این آقا امام خمینی را ول کرده بود و به امام زمان چسبیده بود.
حربه شون هم نقل از روایات جعلی و مطمئنا من درآوردی ای بوده که احتمالا ابداع خودشون بوده و به اسم اسلام و تشیع تمامش کرده بود. « واقعا دوست دارم لینک بدم تا دلایل خنده دارش را بخوانید اما میدانم که چقدر ناراحت کننده است خواندن توهین های مستقیم به امامان و پیامبران»
اینکارها جدیداً بین وبلاگ نویس های توهم زده ی ما باب شده. یک مدت از چیزی می نویسند که دیگران جرئت فکر کردن در موردش را ندارند « چیزی مطمئنا بدتر از س.....ک ....س یا پ.ورنو » که اینها در برابرش شرف دارند و با اینکار آماری بدست بیاورند، اسمشان فرضاً «رضا فاضلی» بیافتد سر چند تا زبون و از اینجور حرف ها.
نمی دونم چی بگم اما اگر بخواهم فاینالاینی برای آنها بنویسم مطمئنم زندگی پر دردی در انتظار دارند:
چون: « ایکاش کار اینها ترور شخصیت ها و ائمه بود که کار اینها ترور روح و معنویت آنهاست » و این بخشودنی نیست. میدانم طبق سنت های خداوند پایان بدی در انتظار اینگونه افراد است. افرادی که از نادانی مردم سو استفاده می کنند و از سخن نادان تر از خودها سو استفاده می کنند به نفع منافع خود و متضرر کردن اسلام و تشیعی که هیچ نقصان قابل ملاحظه ای ندارد.

و در پایان دعا میکنم برای همه ی آخوندها، روحانیون، علما تا یکم روشن تر بشند. یکم عالم تر بشند، یکم آگاه تر بشند و دقیق تر به زندگی ائمه نگاه کنند که مبادا سخن نسنجیده ای نزنند که به ضرر آن بزرگواران تمام شود. همانطور که گفتم تصور صورت ائمه و بزرگان گناه ندارد اما بیان اخلاق آنها بدتر از گناه جوان هایی مثل این وبلاگ نویس عزیز است. چون اینها در اصل آغازگر انحراف هستند.

تو رو خدا دوستان اگر از صحت سخن امامان و پیامبران مطمئن نیستید صحبتی نکنید تا ما تاخر برای ما گناه نوشته نشود.

خدایا کمکی کن!
 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
گرمای مرگ
سرش را بالا آورد، آسمان ابری بود. هوا سوز داشت و این بر تنهائیش می افزود.
به پایین نگاه کرد، به پرتگاهی که درست زیر پاهایش قرار گرفته بود. بر فراز پرتگاه بلند بر روی یک تخته سنگ بزرگ نشسته بود و پاهایش را از آن به سمت پایین آویزان کرده بود و آرام همراه با وزش باد نامهربان آنرا تکان میداد.
دیگر به هیچ فکر نمی کرد. ذهنش چون سکوت کوهستان خالی و بی حرف بود. تنها حرکتی که در اطراف میدید لرزش محسوس خود از سرما بود و عقابی که بر فراز پرتگاه بال گشوده بود و خود را به باد سپرده بود و با هر وزش سرد به طرفی کشیده میشد.
کیلومترها از شهر دور شده بود، کیلومترها از هرگونه حیات حتی حیوانی دور بود و این تنهایی ای بود که هرگز آنرا تجربه نکرده بود.
روزهایی را به یاد می آورد که دوستان پیشش بودند. گام به گام همه ی این صخره ها و کوه ها را پیموده بودند. صحبت کرده بودند، خندیده بودند و در میان سرما با باهم بود گرم شده بودند. اما او حالا تنها بود.
چیزی او را، همه را ، از همه جدا کرده بود. کسی نه چیزی! چیزی بنام سیاست!!!
وقتی در آستانه ی فارغ التحصیلی از دانشگاه بود، زمانیکه همه او را به عنوان مستعدترین و با فکرترین جوان در خانواده و شهر می دانستند اتفاق افتاد. او و دوستان به فکر اصلاح افتاند. اصلاح کشوری سنگی! سیاستی بتونی و بی احساس.
از رهبران خود تندرو تر شدند، گفتند و دیگران را سوزاندند و بلاخره دیگران ساکت نماندند.
بگیر و ببند، کتک کاری ، زندان ، تحقیر و حالا تنهایی !
همه چیز برایش تمام شده. برای کسی که روزی به همه چیز دست یافته بود و برای اصلاح دیگران و تقدیم دنیایی بهتر به آنها تلاش را شروع کرد دنیا آنقدر تیره و سرد گشته بود که هیچ آتشی آنرا روشن و گرم نمی کرد جز مرگ!

بلند شد. شال را از گردن باز کرد و آرام به باد سپرد و مسیر سقوط آرام و سبکش را تماشا کرد.
پایش را لغزاند و با یک غریو خود را به پرتگاه انداخت!!!

کشور اصلاح نشد اما مردم روستا هنوز صدای شومی از طرف کوهها می شنوند. هر سال تعدادی از این صدای شوم دیوانه می شوند و هیچ کس راز این صدا را نفهمید!

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
علی: ناسزا نگویید حتی به دشمن!
در ماجرای جنگ صفین، حجربن عدی و عمرو بن حمق از یاران علی (ع) آشکارا از سپاه معاویه اظهار بیزاری میکردند و چند بار از شدت خشم به آنها دشنام دادند. وقتی این خبر به امام رسید برای آنها پیام فرستاد که ناسزاگویی نکنید و دشنام ندهید. آن دو به حضور حضرت علی (ع) رفتند و حجربن عدی پرسید: ای پیشوای آزادگان آیا ما بر حق هستیم؟ امام پاسخ داد: آری برحقیم. حجربن عدی پرسید: آیا سپاه شام (پیروان معاویه) باطل هستند؟ امام پاسخ داد: آری آنان باطل هستند. حجر پرسید: پس چرا می‌فرمائید که نباید به آنان ناسزا گفت؟ امام در پاسخ گفت: خوش ندارم که شما بدزبان و دشنام‌گو باشید، اگر عملکرد دشمنت و چگونگی شرایطشان را منطقی توصیف کنید و یادآور شوید، گفتارتان به صواب نزدیکتر است. بهتر است به جای دشنام بگویید: بارخدایا، تو خود خون ما و جبهه ما و جبهه مقابلمان را حفظ نما، روابطمان را اصلاح فرما و اینان را، که گمراهند هدایت کن، تا آنان که حق را نمی‌شناسند، بازش شناسند تا آنان که با حق می‌ستیزند، باز ایستند
 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
تغییر
قبول!

کمتر سیاسی می نویسم.

من و چه به سیاست که نه سر و نه ته پیازم!
 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
تک عکس خاتمی
سلام،

 

چون قول داده بودم با فاصله آلبوم افتخارات خاتمی رو هم منتشر کنم، مجبور شدم این پست رو بزنم.

لامصب هرچی روی این کامپیوتر صاحاب مونده دنبال عکس خاتمی می گشتم چیزی پیدا نمی کردم. هرچی بود عکس های سوتی ها و حالات و نماهای جالب از پرزیدنت محبوب آقای ددر احمدی بود.

ولی حالا این عکس رو هم از خاتمی داشته باشید نگید من فقط با احمدی بدم! و خدا ذلیلم کنه، جز و جیگر و از اینجور حرف ها ... !

آلبوم خاتمی هم با نام « تحت تعقیب » بزودی میدم تو نت

تا اون موقع بای

نظر هم دادید لطف کردید.

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
تست روانشناسانه و جریان محو سازی کامل اندیشه ها
گاهی در جریان محو سازی یک اندیشه آنقدر پیش میریم و قوی می شویم که هیچ چیز از شخص محو شده را نمی بینیم و یا دوست نداریم ببینیم.

تست روانشناسانه ی زیر رو امتحان کنید:


فرض کنید که در خانه هستید و پنج اتفاق زیر همزمان پیش می آید!

     ۱. تلفن زنگ می زند.

     ۲. بچه تان گریه می کند.

     ۳. یکی داره در خونه را می زند و صداتون می کند.

     ۴. لباس ها را بیرون روی طناب پهن کرده اید و باران می گیرد.

     ۵. شیر آب را در آشپزخانه باز گذاشته اید و آب داره سر ریز می شود.

به ترتیب انتخاب کنید که از شماره ی ۱ تا ۵ کدامیک را به ترتیب انجام می دهید. در قسمت مکتوبات نظر خود را بگویید و نتیجه را که همانجا نوشته ام بخوانید.

این تستی است که حتما بایستی امتحان کنید! تا با خود درونی تان بیشتر آشنا شوید.

( البته خوشبختانه برای من خیلی بد از آب در نیامد. اگه خواستید بگویید تا من اولویت های خودم رو هم تو قسمت نظرات بگم. )

حالا اینکه این پست چه ربطی به جریان محو سازی کامل اندیشه ها داشت جواب رو توی قسمت کامنت ها خواهید دید.

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
ذکر احوال فاطمه رجبیه
آن مخدره خدر خاص، آن صاحب ارادت و اخلاص، آن دهنده الهام، آن جوینده نام، آن سوخته ‏محمود در اشتیاق، آن دائم الاحتراق، آن نگارنده معجزات احمدی، آن زننده اتهامات ابدی، آن ‏مصداق بارز قحط الرجال، آن مسوول مستقیم بیت المال، آن معاند خاتمی و هاشمی و قالیباف، ‏آن علیامخدره دائم العلاف، آن سوخته نسبتا خام، آن نگارنده کلام، فاطمه الهام- رضی الله ‏عنها- سی سال در آشپرخانه بود و فحش هایش جانانه بود و ژنرال بی نشانه بود.‏

نقل است چون به دنیا آمد، در قنداق پوشیده بود. پس حکیمان جمع شدند از این حکمت، صدا ‏آمد که هیچ مگوئید که او مستور باشد و مستور بماند. تا شیخ حسن انزابی- رضی الله عنه- ندا ‏درداد که این نشود، مگر معجزتی گردد. پس طفل به زبان آمده و دستور بداد تا شیخ انزابی ‏خلع لباس بکردند و تا در جهان بود سی تن خلع لباس بکرد و این از کرامات او بود.‏

نقل است که پدرش از اجله شیوخ بود، چون به ده سال رسید شیخ دوانی گفت: " یا فاطی! علم ‏بیاموز که خدای تو را رحمت کناد." پس فاطی به مکتب برفت و چند تن را بزد و چند بار به ‏حال غشوه بیفتاد و علیه شیخ ابولحسن همدانی نطق بکرد و آرام نگرفت تا شیخی از نور بر ‏وی ظاهر شد و سووال همی کرد: " زنم می شی؟ عروس مادرم می شی؟" و فاطی همانا ‏گفت: " اگه من زنت بشم تو رو با چی بزنم؟" و معروف کرخی نقل همی کرد که شیخ پاسخ ‏داد: " اگه شوهرت بشم، یار و یاورت بشم منو با نامه بزن." و از این بود که فاطمه با شیخنا ‏غلامحسین ازدواج همی کرد و تا عمر وی باقی بود هر کس را با نامه های خود بزد.‏

شیخ فاطمه کلماتی عالی بگفت، " الخاتمی الخائن یخرج ینتقدونی" ( ترجمه: از خاتمی‎ ‎انتقاد ‏کردم و اخراج شدم.) و بگفت: " الله الله موقت المشاغل انا الفقیر المسکین" ( ترجمه: من ‏همیشه شغل های موقت داشتم.) و بگفت: " یحرمونی یحرمونی فی الارشدنی ولایجرمونی"( ‏ترجمه: از ورود به دوره کارشناسی ارشد محروم‎ ‎شدم.) و بگفت: " الاوف! انت ضعیف ‏الصاحب الدار و یفتخرونی نات لایک یو این ددر دودور" ( ترجمه: یک زن خانه دار هستم و ‏افتخار می‎ ‎کنم.) ‏

نقل است که چون شیطان بر او نازل شد، از هیبت و هیمنه او بترسید و گریخت و از همین بود ‏که هر روز اجنه و ابلیس و آل و دیو بر وی نازل شده و از همین بابت کلمات عالی از وی ‏صادر شد. پس بگفت : " اکنون بنده‎ ‎تنها ترین گردیده ام" و چون سپاهی از اجنه بر وی نازل ‏شدند، فرمود " ‏‎ ‎ماههاست ترور شخصیت و تخریب من آغاز شده." و بگفت: " ترور ‏شخصیتی فاطمه رجبی یعنی قتل عام آزادگی." و یکی از کرامات او این بود که همی نوشت: ‏‏" این نوشته من است و در ساعت ده و سی دقیقه‎ ‎صبح نوشته شده و دکتر الهام در جلسه ‏شورای نگهبان است، بنابراین وی نقشی‎ ‎ندارد." و این سخن را سی تن از شیخان بخواندند و ‏بیست تن از آنان از هیبت این نبشته صحیه کشیده جان دادند و ده تن به بیابان گریختند.‏

نقل است که شیخ فاطمه چون از خانه ابوی خارج بشد، به بیابانی وارد شده و سی شب گرسنه ‏و تشنه در آن بیابان نشست و عبادت خدای را بکرد تا همی دلیوری ماک دونالد- کثرالله ‏امثالهم- از بیابان همی گذشت و وی را بدید که گرسنه و تشنه است، پس همبرگری بر او داد. ‏فاطمه بگفت: این را خدای فرستاد؟ دلیور ندانست چه گوید، پس همی گفت: یس. و فاطمه آن ‏همبرگر به ده روز بخورد و هرچه خورد تمام نشد و شیخ قطب الدین زریباف درباب او گفته ‏است که در بیابان شیری بر وی نازل شده خواست او را بخورد، پس فاطمه مقالتی نوشته و ‏شیر فی الفور خلع لباس کرده و از ترس گریخت. و از این کرامات عالی بسیار نقل است. ‏

چون وقت آمد شبی تلویزیون همی دید و چون به خواب همی شد، زورو- اعلی الله مقامه- به ‏خواب وی آمد. پس تا بیدار شد، غشوه بر وی ظاهر گشته، خانه و کاشانه بگذاشت و به بیابان ‏همی گریخت. تا بیست سال. و دائم سنگ و آجر می خورد از فرط امساک که در وی بود. تا ‏اینکه هاله نوری بر وی ظاهر شده و شیخ محمود ارادانی با هواپیمایی اختصاصی و سی ‏محافظ بر وی وارد بشد. تا این بدید بگفت: " این سفینه بهشتی چیست و این سی فرشته ‏کدامند؟" پس محمود بگفت: این ها را همانا خدای فرستاد. پس حال فاطمه بگردید و از آن پس ‏دائما لرزان و در اشتیاق بود و گفت: " هر چه از این تحفه الهی‎ ‎بگویم کم گفته ام." و بگفت: " ‏خدا باعث ظهور احمدی نژاد شد." و گفت: " احمدی نژاد یک انسان امام‎ ‎زمانی است." و ‏گفت: " رای‎ ‎آوردن احمدی نژاد روز محشر را برای ملت نشان داد." و گفت: " اگر می ‏توانستند احمدی نژاد‎ ‎را می کشتند." و بزرگترین کرامات آن این بود که گفت: " من احمدی ‏نژاد را یک بار در کوچه موقع سوار شدن بر ماشین‏‎ ‎دیدم."‏‎

چون خواست از دنیا برود، حضرت عزرائیل بر وی نازل شد و گفت: " آماده شو برویم." ‏شیخ فاطمه بدو مشکوک شده و همی گفت: تو را هاشمی و فائزه و فاطمه فرستادند تا مرا ‏زندان بری؟ عزرائیل گفت: لا. پس بگفت: تو را خاتمی و مشارکت فرستادند تا مرا زندان ‏بری؟ عزرائیل گفت: لا. پس بگفت: تو را قالیباف و معاونان و مشاورانش فرستادند تا مرا ‏زندان بری؟ عزرائیل گفت: لا. پس همین طور دشمنانش را بشمرد و از آن روز تا حال دو ‏هزار سال گذشته است و عزرائیل و فاطمه در سووال و جواب اند.‏

نوشته از: سید ابراهیم نبوی

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
سوتی شبکه 2

سوتی شبکه 2

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
در حاشیه کنکور 1387

کنکور

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
مغروق
یک حسی گرفتم، گفتم شعرش رو بنویسم شکلش رو هم درست کنم
بگذارم شما هم استفاده ببرید:

خسته و خشکی زده، مغروق از آن نگاه اولم !
ای دریغ از سالها ، در آرزوی خستگی دیگرم !

برای مشاهده ی عکس بزرگ روی عکس کلیک کنید.


 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
یک عمر گل خیری !
آلبوم جدید عکس های احمدی نژاد منتشر شد ! اسم این آلبوم را ناشرین (خودم) گذاشتم یک عمر گل خیری !



ادامه دارد ...
این پست به مرور بروز رسانی می شود ...
 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
عکس های جالب و خفن از سوتی ها، گفته ها و کرده ها

روزنامه کیهان ، حاج آقا عیالوار

معماری ایرانی

دانشجویان راحت ، آخر انگلیسی

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
هنر غیر ممکن: دوست داشته شدن.
بزرگترین معادله ی دو طرفه ی جهان:

خدا هست <=> خوبی هست

از چی غمگینی؟! اشتباه کردی؟ گناه کردی؟!

عاشق نیستی؟! خوشگل نیستی؟! کسی دیگه بهت نگاه نمیکنه؟! کسی بهت محل نمیده؟!

دیر به دیر بهت احترام میگذارند؟! سرت رو تنت زیادیه؟!

اما بدون فقط یک هنر داری؟! هنوز احساس میکنی که می تونی دوست داشته بشی

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
صورت بدن و جمال روح
احمقانه است اگر فکر کنیم تصور صورت پیامبران و امامان اشکال دارد.
از نظر من تصور و توصیف روح آنان اشکال دارد و باید مورد سرزنش قرار گیرد.
دلیل هم خیلی واضح است. صورت همه ی آنها انسانی است. بلاخره بنده ای از بندگان خدا هستند و حتی اگر حسن جمال یوسف نبی را هم داشته باشند بنده هستند و صورت هر آدمی حتی یوسف به حکم انسان بودن قابل تصور است اما ...
روح یک انسان مانند آنها ...
روح آنها مانند انسان های عادی نیست.
روح آنها افلاکی است و مانند ماها نیست.
پس تصور و توصیف روح آنان و اخلاقیات آنها جای اشکال دارد.

نظر من در این مورد تامل در گفتار آنهاست نه تامل در اخلاق آنها.
چون اخلاق انبیاء معصوم غیر قابل وصف است اما هرچه از زبان آنها شکسته میشود و به زبان انسان ها به گوش ماها نسل به نسل می رسد قابل هضم و تامل است.

پس به خود زور نزنید تا خود را شبیه آنها کنید بلکه طبق گفته های آنها عمل کنید.
مثال می خواهید.
کشیدن خط راست!
اگر به شما بگویند خط راست بکشید با چشم بسته هم می توانید قلم را روی کاغذ راست حرکت دهید اما چطور می توانید محبت یا عشقی که در تصور نمی گنجد را با چشم های باز بکشید؟!

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
هنر غیر ممکن: انتخاب شدن
هنر غیر ممکن: انتخاب شدن
------------------------------

هری پاتر، نوجوان بی پدر و مادر که ناخواسته افسانه ای زنده در میان مردم دور و ور خود شده مقابل تاریک ترین جادوگر روی زمین ایستاده. کسی که باعث مرگ عزیزترین کسانش شده و عزیزترین کسان، کسان را هم کشته.
نفرت کمترین احساسه نسبت به این رویارویی. خشم در مقابل این احساس حقیره.
چوب دست در دست های ولده مورت کبیر میلرزه. او از هری نوجوان ناخواسته میترسه. او از نوجوانی میترسه که به جرئت در مقابل توانایی ها و استعدادهای او هیچه! هیچ.
ولدمورت احساس بدی داره. همه او را بزرگترین جادوگر تاریک می دانند اما او حال بعد از اینهمه سال احساس بدی داره. احساسی که مربوط به دوران نوجوانی اش میشه. زمانی خیلی دور و خیلی تار از احساس حقارت همیشگی در میان دیگران.
دستش می لرزد و هیچ کنترلی بر این قضیه نداره. حرف های هری را شنیده و میدونه پایان کار نزدیکه.
حق با هریه! چوبدست جادوگری او در مقابل چوبدست ساده و بی مصرف هری به هیچ نمی ارزد. دانش بی کران او از علوم خفیه و تاریک به هیچ نمی ارزد. او تا مرگ یک پلک فاصله دارد و هیچ گریزی نیست.
این بازی رو دامبلدور برد! حق با او بود. چیزی هایی به مراتب قدرتمندتر از نیروی او وجود داشت. چیزی که به سوی او می آمد. صدایی را از دور شنید که میگفت:
-    اکسپلیاراموس **
-    آواداکدآورا ***
** اکسپلیاراموس: افسون دفاع، یک افسون ضعیف و موقتی، طلسمی که هری پاتر بارها در بدترین موقعیت ها بکار برده بود و باعث زنده ماندنش شده بود.
*** آواداکدآورا: یک نوع طلسم مرگ می باشد که توسط لرد ولدمورت ابداع و گسترش یافته و برای کشتن افراد بکار می رود.

فاینالاینی دیگر بر مشهورترین و پر فروشترین کتاب جهان.
هری در داستان های هری پاتر شخصیتی معمولی و نسبتاً مستعد مثل همه ی دیگران است! حتی مثل منو و تو و شاید کم هوش تر و کم استعداد تر. اما هری این داستان انتخاب شده است و این باعث میشود بزرگ شود. او از زمانی که 11 سالش بود بدون اینکه کوچکترین کاری بکند فهمید که مشهورترین شخص در جهان جادوگری است. همین جوان بی استعداد و کم هوش قدرتمندترین ، ظالم ترین، با استعداد ترین و با امکانات ترین جادوگر تاریک را با یک چوب دست قدیمی و ساده که حتی متعلق به خود نیست از بین میبرد.
فاینالاین هری پاتر به ما می آموزد که چقدر می توان بزرگ بود اگر فقط انتخاب بزرگترین نیروی جهان «عشق ، خدا ، پاکی و یا ... » باشی!
انتخاب شدن!
خیلی تامل برانگیزه.

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
داستان بهائیت و پیامبری خود

داستان از اینجا آغاز می شود که خداوند حکیم انسان را خلق کرد. اولین انسان اولین پیامبر بود! حضرت آدم پیامبر خود بود.
خداوند حوا را خلق کرد مونس آدم. و آدم منکثر شد. نوح آمد و بشریت را بین دو عمل گذاشت: یا هزار سال در خداوندی و رسالت شک کنید و غرق شوید و یا هزار سال ایمان بیاورید و جاودانه شوید.
ابراهیم آمد و توحید و امامت را پایه گذاشت.
موسی آمد و کتابت آسمانی را پایه گذاشت.
عیسی آمد و رأفت الهی را بنیاد نهاد.
محمد آمد و « تکمیل کرد » پروژه هدایت واسطی را. بعد از محمد خداوند هیچ پیغام رسانی برای رساندن وحی بر روی زمین نداشت (واسط مستقیم وحی الهی بر مردم ) چون محمد خاتم، دین را از همه ی جهات استوار ساخت.
تا امروز ما همه آدم های بعد از خاتم هستیم! پیامبران خود.
اما گاهی انسانی پا را فراتر از حدود خود میگذارد. چون شعرش میگیرد ادعای وحی می کند و چون کرامت پیدا می کند توهم معجزه مندی را در خود می بیند.
اینگونه بابیه و بهائیه خلق شد. باب آمد و دم از پیغمبری زد. بها الله به طرفداری از او برخواست. چون بها هم شاعر شد احساس پیامبرانه اش لبریز شد و اعلام پیامبری و هدایت عامه کرد.
مردم از او معجزه خواستند و او سخنان محمد را زیرکانه به آنها برگشت داد.
بهائیت طرفدار پیدا کرد و امروز شد.
مولاهای شیعه یا متحجر ایرانی که همه چیز رو درگرو جزئیات دین می بینند بر آنها انگ زدند. برچسب دارشان کردند حالی آنکه اگر محمد در زمان آنها «مولاهای عزیز امروزی» بود حتی به روزی زنده نبود.
جریان تکفیر بنیاد نهاده شد و ادامه پیدا کرد و امروز ادامه دارد.
آئین بهائیت دست و پا میزند و تقلا میکند در صورتیکه نیاز نیست اینگونه محروم از آزادی بماند. یک بهایی می تواند در میدان شهر بیایستد و برای مردم از دینش بگوید. مردم به او گوش می کنند و خود به دینی که می خواهند می گرایند.

در پست های قبل سوال کردم چرا مسلمان شدید؟! از اسلام چه معجزه ای رو دیدید؟! مگر شما عمرتون به زمان پیغمبر می رسه که از او طلب معجزه کنید و یا خود سخنان محمد را در مکه شنیده اید و به آنها ایمان آورده اید؟! چه چیز باعث شده فکر کنید همه ی این تاریخ مکتوب شده و قرآن جمع آوری شده یک انحراف یک اشتباه یک دروغ نیست؟!
هیچ کس جواب نداد. چه آنهایی که آنرا خواندند جوابش را نمی دانستند.
جواب این بود: در خود سخنان محمد را شیرین دیدم و کلام قرآن را به حق!
حق نه با ملاهاست نه بها الله که با الله است.
الله بر عرش تکیه داده و اوست قیاس و وزنه ی نامرئی ترازوی حقیقت در جهان.
نه من حقم نه شما! که حق الله است و حق با همه هست.
بگذارید بهائیت آزاد باشد در گفتن آنچه که از حق میگویند.
من یک بچه شیعه ام اما در همین فرقه ی ضاله ای که ملاهای ما می گویند کلام حق را هم دیدم و این است مصداق صحیح این جمله که « حق با همه هست ».
بیایید به بهائیت به چشم یک حادثه نگاه کنیم نه به چشم یک عارضه! که حادثه حادث می شود چه بخواهیم چه نه !!!
از حوادث پند بگیرید و به حق درون خود بازگردید. از چیزی بر ایمانتان نترسید که ایمان نه فقط اسلام است. که ایمان تجلی وجود حق در هر انسان است. در بعضی پر رنگ تر است و در بعضی کم اقبال تر.
اگر محمد مصطفی تحجر ملا منشان امروزی را داشت هنوز به دین ابراهیمی بود و خود خالق و بنیان گذار بزرگترین دین الهی و حقیقت گستر نبود.
از همه یاد بگیرید حتی بهائیان که «حق با همه هست»
پیامبر خود باشید، پیامبر خود بشوید!! از هیچ ملایی نترسید تا در ایمان ابراهیمی خود نمانید.

(همه ی کلام بالا به این معنی نیست که فردا هرکدومتون پاشید مثل بهائی ها بگید دین جدید دارید، شریعت بر شما نازل شده. منظور پیامبر خود بودنه نه پیامبر عامه )

پیوست پست: البته در ضاله بودن این فرقه از نظر ما شیعیان شکی نیست اما ما می توانیم با گذاری از آنها و اندیشه ی آنها « آموزه های آنها » کمال حق را که در اسلام هم هست در کلام آنها هم ببینیم و اینگونه ایمان خود را قوی تر کنیم.

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
ژیان و عشق سرعت ؟!

عشق سرعت
کاری از کیوسک

قدرت عشق یا عشق قدرت ، مدرنیته یا سنت
تو محور شرارت، ژیان و عشق سرعت
مسکن رنج و درد، به صورت قرص و گرد
شام و ناهار نداری، جاش می خوریم کیک زرد!
انتخابای تستی، ازدواجای قسطی
دوزار ته گنجه بود، فرستادیم فلسطین!
موفقیت تضمینی، موزیک زیرزمینی
دکتر قلب نمی خوایم، جراح فک و بینی
غیرت سیب زمینی، توسعه سبک چینی
دموکراسی دینی...
پیتزای قورمه سبزی!
بچه های پاپتی، چلوکباب ساعتی
قاچاق زن به دوبی، آادمای غیرتی
خون با اسانس اچ آی وی، آنفلونزای مرغی
یکی از وبا می میره، یکی جنون گاوی
ذخیره های ارزی، تحرکات مرزی ؟!
هیچی دیگه نداریم، اعتبارات قرضی!
اقتصاد تضمینی ، مرخصی تشویقی
سینمای فلسفی، موسیقی تلفیقی
عاشقای قزوینی، توسعه سبک چینی
دموکراسی دینی...های های
پیتزای قورمه سبزی!
دیزی توی کافی شاپ، مدیتیشن به قصد رختخواب
نذری می دن افطاری، زرشک پلو با کچاب!
دنیاهای مجازی، دانشگاه شهربازی
قهرمانای ملی، پرویننو حجازی!
داروهای تقلبی، معتادای تفننی
مد لباس ملی، صنایع تسننی
آموزش از راه دور، فروش سوال کنکور
نزول سود بانکی، یا انتخاب یا که زور
غیرت سیب زمینی، توسعه سبک چینی
دموکراسی دینی...
پیتزای قورمه سبزی!
پل شیخ فضل الله از رو ستارخان رد می شه
 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
چرا ما مسلمانیم؟!
سلام، قصد دارم مطلبی در مورد ادیان به خصوص بهائیت بنویسم، اما لازم می دونم قبل از آن سوالی از شما بپرسم که جواب دادن به آن بر هر کسی که این مطلب را می خواند و مثل من قصد آگاهی از حقیقت دارد « واجب است » .

چرا من مسلمانم ؟!
چرا مسیحی نه؟! چرا یهودی نه؟! و چرا بهائی نیستم؟!

در اسلام ما چه دیده ایم؟! معجزه ی اسلام که باعث شد ما به آن ایمان بیاوریم چه بوده؟!
قرآن؟! چه آیه ای از قرآن و چه برداشتی از قرآن؟!

منتظر جواب هاتون هستم. مسئله خیلی مهمه.
ممنون
 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by http://finalline.blogfa.com