 + نسرین

اتفاق افتاد! امروز ساعت 5 بعد از ظهر. 21 سال عمر کردم اما هیچ وقت اینقدر منتظر کسی نبودم! از صبح تا 5 بعد از ظهر منتظر آمدن کسی که چراغ روشنی دیگر به خانه ی ما افزود. خواهر زاده ام نسرین. هنوز از نزدیک ندیدمش، هنوز گرمای صورتش رو روی صورتم حس نکردم. هنوز نبوسیدمش و فقط منم و هزار نجوای خیر برای آینده ای که او در آن است. آینده از چنگ من خارج است اما می نویسم.نمی دانم در آن دور هستم یا خاک فراموشی می خورم اما شاید در آینده نسرین این مکتوب را خواند. تپش قلب من را از لابه لای خط به خط نوشته هایم حس کرد و بوی دایی جوان و سبک فکرش را با لطافت درونی اش حس کرد. نسرین جان دوستت دارم. من به آینده هایی روشن امیدوارم. امید تنها سرمایه ی مرد محکوم به گذر زمان و ... زندگی و حیات نو تنها شواهد و مدارک این حقیقت که بازی ادامه دارد ... ! می خوام فریاد بزنم که خوشحالم. می خوام همه بدونند که من چقدر شادم، اما خیلی شاد نیستم.
محبت شادی نیست! محبت غم هم نیست!! محبت ، معجزه ی خداوندی است. محبت تجلی ایزدی است بر تکه پاره گوشت و پیکره ی نحیف انسان ها. محبت پیچیده تر از انسان هاست چون از انسان ها والاتر است. دوستت دارم، تو آنکه آمدی و خواهی زیست تا آنکه دوست بداری! که دوست داشتن تنها هنر یکتای ما انسان هاست بر روی زمین.
 زهرای ما ...
 من در خود شكستم وقتى در بر پهلوى تو شكسته شد. وقتى تو فضه را صدا زدى، انسانيت از جنين هستى سقوط كرد. خون جلوى چشمان مرا گرفت وقتى گل ميخ هاى در، از سينه تو خونين و شرم آگين درآمد.
من از خشم كبود شدم وقتى تازيانه بر بازوى تو فرود آمد.من معطل و بى فلسفه ماندم وقتى زمين ملك تو غصب شد.
اشك در چشمان من حلقه زد وقتى سيلى با صورت تو آشنا شد.
من به بن بست رسيدم وقتى اهانت و توهين به خانه تو راه يافت. و ... بند دلم و رشته اميدم پاره شد وقتى آوند حيات تو قطع شد.
ديشب كه على تو را غسل مى داد، وقتى اشك هاى جانسوز او را ديدم، وقتى ضجه هاى حسن و حسين را شنيدم، وقتى مو پريشان كردن و صورت خراشيدن زينب و ام كلثوم را ديدم، ديگر تاب نياوردم، نه من، كه كائنات بى تاب شد و چيزى نمانده بود كه من فرو بريزم و زمين از هم بپاشد و كائنات سقوط كند.
تنها يك چيز، آفرينش را بر جا نگاه داشت، و آن تكيه على بود بر عمود خيمه، ستون خانه تو.
على سرش را گذاشته بود بر ديوار خانه تو و زار زار مى گريست.
اين اگر چه اوج بى تابى على بود اما به آفرينش، آرامش بخشيد و كائنات را استقرار داد.
چه شبى بود ديشب! سنگينى بار مصيبت ديشب تا آخرين لحظه حيات، بر پشت من سنگينى مى كند. همچنانكه اين قهر بزرگوارانه تو كمر تاريخ را مى شكند.
از على خواستى- مظلومانه و متواضعانه- كه ترا شبانه دفن كند و مقبره ات را از چشم همگان مخفى بدارد.
مى خواستى به دشمنانت بگويى دود اين آتش ظلمى كه شما برافروخته ايد، نه فقط به چشم شما كه به چشم تاريخ مى رود و انسانيت، تا روز حشر از مزار دردانه خدا، محروم مى ماند. چه سند مظلوميت جاودانه اى! و چه انتقام كريمانه اى!
دل من به راستى خنك شد وقتى كه صبح، دشمنان تو با چهل قبر مشابه در بقيع مواجه شدند و نتوانستند بفهمند كه مدفن دختر پيامبر كجاست.
من شاهد بودم كه در زمان حياتت آمدند براى دغلكارى و نيرنگ بازى، اما تو مجال ندادى و آنها باقى مكر و سياست را گذاشته بودند براى بعد از وفات و تو آن نقشه را هم نقش بر آب كردى.
اما هميشه خشك و تر با هم مى سوزند، مومنان و مريدان آينده ات نيز اشك حسرت خواهند ريخت، گم كرده خواهند داشت و در فراق مزار تو خواهند گداخت.
چهل قبر مشابه! چهل قبر همسان! و انسانها بعضى واله و سرگشته، برخى متعجب و حيران، عده اى مغبون و شكست خورده، گروهى از خشم و غضب، كف به لب آورده و معدودى از خواب پريده و هشيار شده.
يكي گفت: - نشد، اينطور نمى شود، نبش قبر خواهيم كرد، همه قبرها را خواهيم شكافت، جنازه دختر پيامبر را پيدا خواهيم كرد، بر او نماز خواهيم خواند و دوباره... خبر به على رسيد. همان على كه تو گاهى از حلم و سكوت و صبورى اش در شگفت و گاهى گلايه مند مى شدى ، از جا برخاست، همان قباى زرد رزمش را بر تن كرد، همان پيشانى بند جهاد را بر پيشانى بست، شمشيرى را كه به مصلحت در غلاف فشرده بود، بيرون كشيد و به سمت بقيع راه افتاد.
تو به يقين ديدى و بر خود باليدى اما كاش بر روى زمين بودى و مى ديدى كه چگونه زمين از صلابت گامهاى على مى لرزد. و قتى به بقيع رسيد، بر بالاى بلندى ايستاد- صورتش از خشم، گداخته و رگهاى گردنش متورم شده بود- فرياد كشيد:
- واى اگر دست كسى به اين قبرها بخورد، همه تان را از لب تيغ خواهم گذارند.
او گفت:
- اى ابوالحسين بخدا نبش قبر خواهيم كرد و بر جنازه فاطمه نماز خواهيم خواند. على از بلندى حلم فرود آمد، دست در كمربند او برد، او را از جا كند و بر زمين افكند، پا بر سينه اش نهاد و گفت:
- يا بن السوداء! اگر ديدى از حقم صرف نظر كردم، از مثل تو نترسيدم، ترسيدم كه مردم از اصل دين برگردند، مامور به سكوت بودم ، اما در مورد قبر و وصيت فاطمه نه، سكوت نمى كنم، قسم بخدايى كه جان على در دست اوست، اگر دستى به سوى قبرها دراز شود، آن دست به بدن باز نخواهد گشت، زمين را از خونتان رنگين مى كنم.
او به التماس افتاد و ديگري گفت:
اى ابوالحسن ترا به حق خدا و پيامبرش از او دست بردار، ما كارى كه تو نپسندى نمى كنيم.
على، شوى باصلابت تو رهايشان كرد و آنها سر افكنده به لانه هايشان برگشتند و كودكانى كه در آنجا بودند چيزهايى را فهميدند كه پيش از آن نمى دانستند... راستى اين صدا، صداى پاى على است. آرام و متين اما خسته و غمگين. از اين پس على فقط در محمل شب با تو راز و نياز مى كند.
من لب ببندم از سخن گفتن تا على بال بگشايد بر روى مزار تو.
اين تو و اين على و اين نگاه هميشه مشتاق من...
مهدی شجاعی منبع: تابناک
 شکر و شکوه
خدا رو شکر که خدا نیستیم!
خدا رو شکر که خدا نیستیم!
چرا که اگه خدا بودیم برای ما فرق آدم ها بین صحیح و نا صحیح بود. خدا رو شکر که امام نیستیم و فقط می توانیم به ظاهر انسان ها اعتماد کنیم. که اگر اینطور بود و اگه ما خدا بودیم درصد کمی از فقرا از دم خانه ی ما دست پر می رفتند.
ایکاش خدا بودیم !
ایکاش خدا بودیم !
تا بدی های دیگران را هزار بار هزار بار می بخشیدیم. ایکاش خدا بودیم تا بدی دیگران لکه ای در کهکشان نورانی ما ایجاد نمی کرد.
ایکاش خدمان بودیم!
ایکاش خودمان بودیم!
و دنبال دیگر! نبودیم.
 خاتمی
ویرایش شد: اول قرار بود این یک پست باشه، اما بعدا دیدم می تونه کامل تر از یک پست باشه بنابراین به مرور این پست رو ویرایش و کامل تر می کنم، توضیح اینکه همه ی پست های مربوط به آقای خاتمی رو که توی این وبلاگ نوشتم و می نویسم در پایین همین پست لینک می کنم.

-: برای دیدن تصویر بزرگتر بر روی عکس کلیک نمایید :-
خاتمی دیگر نمی خندد!
2 خرداد 1376 او بر همه ی سیاست های کثیف پشت صحنه خندید. صادقانه و غیر مطلع. امروز 15 خرداد 1387، او نمی خندد. شاید حتی گاهی در خلوت می گرید. برای مردمی که خود کرده اند و تدبیری نیست !
پانویس: هنوز عقیده دارم تا آمدن چهره ی جدیدتر و مطمئناً شجاع تر خاتمی بهترین گزینه برای سری بعدی ریاست جمهوری است و اگر قراره کسی توی این کشور اوضاع رو آرام کنه و به حالت قبل برگردونه بدون کثیف کاری های پشت پرده کار همین سید است و بس. (فعلاً عرض کردم)
لینک های دیگر: اندر حکایت چشم چرونی خاتمی رای حق خاتمی نظر باطل دشمنان!
 فاینالاین فیلم مارمولک
مارمولک:

خدا که فقط متعلق به آدم های خوب نیست، خدا، خدای آدم های خلاف کار هم هست. و فقط خود خداست که بین بندگانش فرقی نمی گذارد. فی الواقع خداوند اند لطافت اند بخشش، اند بی خیال شدن اند چشم پوشی و اند رفاقت است. رفیق خوب و بامرام همه چیزش را پای رفاقت می دهد. اگر آدم ها مرام داشته باشند هیچ وقت دزدی نمی کنند ولی متاسفانه آدم ها تک خوری می کنند و این بد روزگار است. بایستی ما فکری برای اهلی شدن آدم ها بکنیم. اهلی کرد ن یعنی ایجاد علاقه کردن. و این تنها راه رسیدن به خداست که خیلی هم مهم است. من قصد نصیحت ندارم چرا که فایده ای هم ندارد و اصلا بزور هم ...
تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت.
- ا سلام حاج آقا شما هم اینجایید - سلام بر فائزه خانم عزیز دل برادر. الهی بمیرم. این چیه که دارید می برید حتما خیلی هم سنگینه؟! - سبزی خوردن حاج آقا برای جشن امشبه - اجازه بدید من کمکتون کنم - نه به خدا اگه اجازه بدم! - من آمده ام اینجا برای خدمت به شما ! ااا راستی مادر چند وقته نیستند مسجد تشریف نمی آورند. - دست بوسند. رفتند محله ی بالا برای شستن میوه ها - ااا پس نیستند. علی رغم اینکه وقت تنگه اجازه بدهید من شما رو تا منزل همراهی کنم - به شرط اینکه بیایید بالا یک چایی بخوریم. - بریم بالا ... ااا ی برنفس اماره لعنت. والا خدا شاهده منم دلم می خواد ولی .. آخه - عزیز دل انگیز ... (بله حاج آقا) ... تشریف بیارید اینجا.... کمک کنید بارهای فائزه خانم رو ببرید. - چشم حاح آقا ... ما مخلص فائزه خانم هم هستیم. - قربون شما حاج آقا. خداحافظ.
سکانس پایانی رضا مارمولک لباس روحانیت را به بچه ی ای که لال است می دهد. - این لباس ها باید آدمو اهلی کنه. خوبه که آدم اهلی بشه نه؟! سروان دستبند را میگیرد تا رضا را دستگیر کند. - دیگه لازم نیست . خواننده حزن انگیز به زبان زیبای ترکی در مسجد برای دیگران می خواند: او رفته و من تنهام! او ... همونی که زیباییش قابل غیر قابل توصیفه ... سماور را روشن کردم. قندها رو آماده کردم ... و من منتظرم ... درهای مسجد باز می شود، همه بر می گردند. *** بچه لباس روحانی را می آورد. این قسمت آخر که با *** مشخص شده در فیلم نیست اما میشه حدس زد که اینگونه است و هیچ کس نمی فهمد که او که بوده. پاداش خوبی هاش شاید!
فاینالاینی دیر بر یک فیلم زیبای ایرانی از تاثیر یک آدم بد و گناهکار در لباس روحانیت در یک روستای دور افتاده و تبدیل مسجد آنجا به یکی از شلوغ ترین مسجد های وجود داشته . ( به قول رضا: اصلاً به این حرف ها نیست، آدم باید ذاتش درست باشه. ) مارمولک باشید. یا علی.
 فاطمه الزهرا
بنام خدا
کتاب عایشه:
در شب عروسی، سوار بر شتر، آنقدر صورتش روشن و درخشنده بود که از آن به بعد به او گفتند زهرا . |
سلام، گفتم بجای گوش کردن آهنگ های صدتا یک غاز، یا دیدن فیلم های هالیوودی، بالیوودی!!! «هه هه» یا وقت گذرونی با کدهای برنامه نویسی، امشب رو وقت بگذارم روی خبر ایام ببینم چه می توانم! طرح خیلی سریع آماده شد. امیدوارم مورد قبول واقع شود.
یا علی 

 آرشیو
بنام خدا
اصولا بد نیست آدم هرچند وقت یکبار سراغ آرشیوش بره.
من هم امشب از ساعت ۹ رفتم لای فایل های کامپیوترم که از ۵ سال پیش تا بحال آرشیو کردم و بک آپ گرفتم تا الان که ساعت ۲ بامداده. عجب خاطراتی بود. جالبرتینش پست هایی بود که توی وبلاگ آلبوس و هری داده بودم.
واقعا هر پست رو می خوندم، هر فصل از داستان هامو یاد خاطرات می افتادم. یا دوستان، یاد سالها ... چه روزهایی رو گذروندیم. بیشتر از ۴ بار هک شد وبلاگمون، بیشتر از ۱۲۰۰ تا پست داشتیم و ...
لابالای فایل هام فصل دوم و سوم کتاب ششم هری پاتر (شاهزاده دورگه) رو دوباره خوندم.
خیلی دلم گرفت. حتی همین الآن بغض کردم. اگه یادتون نیست موضوعش چی بود باید یاددآوری کنم که دامبلدور به خانه ی شماره ی ۴ آمد و هری رو خودش شخصاً مشایعت کرد تا بارو.
وقتی دیدم که چطور دامبلدور از دورسلی ها خواهش کرد یک سال دیگه هری رو قبول کنند. ( می دونست سال آینده زنده نیست ) بغض کردم.
من دامبلدور رو خیلی دوست داشتم خیلی . احساس می کردم هری را به خاطر دامبلدور و دامبلدور را به خاطر خودش دوست داشتم. عجب روزهایی بود!
حیف که گذشت و دیگه نیست.
ای یادت بخیر هری پاتر.
 بخونید بازم بگید بریم خارج!!!!این کانادا ببین گندو....
پليس كانادا، يك زوج جوان را به اتهام قرار دادن دختر هفت روزهشان در ليست مزايده كرايگ ليست در ازاي 10 هزار دلار كانادا، بازداشت كرد.
به گزارش ايسنا، به نقل از خبرگزاري رويترز، يك زن كه آگهي فروش يك نوزاد هفت روزه را در يك وب سايت عمومي ديده بود، نيروهاي پليس را از موضوع آگاه كرد.
پليس رد مادر 23 ساله و پدر 26 ساله اين نوزاد را از طريق شماره تلفن همراهي كه در آگهي ذكر شده بود، مورد تعقيب قرار داده و آنها را پيدا كرد.
پليس ونكوور كانادا گفت: اين زوج به بازرسان پرونده گفتهاند، اين مزايده تنها يك شوخي احمقانه بوده است، با اين حال اين دو ، به اتهام فريب اذهان عمومي بازداشت شدهاند، با ادامه تحقيقات بازرسان پرونده، ممكن است موارد اتهام آنها تغيير كند.
تيم فنينگ به گزارشگران گفت: سوالات بسياري در مورد اين پرونده وجود دارد.
پليس ميگويد: در آگهي مزايده پس از توصيف اين نوزاد نوشته شده است كه پدر و مادر اين كودك هفت روزه توانايي مالي نگهداري از او را ندارند و ميخواهند، كودكشان را در يك خانه خوب بزرگ شود.
اين نوزاد هم اكنون در اختيار مددكاران اجتماعي قرار گرفته است.
اینم از کانادا که همه میخوان برن ببین چه خبره !!!!
حداقل تو ایرانه خودمون هر خلافی کنن این کارارو نمیکنن!!!!
خدایا توبه.


نه قدرت می خواهم ، نه از قدرتی حرف می شنوم. من سید آزادم ! من نصر الله ام ! اتحدوا اتحدوا !
" وقتی نگاه نژادی به سید حسن نصر الله را می بینم تو کشورمون ناراحت میشم. پیش خودم فکر می کنم اشکال به این نیست که چرا به مقاومت کمک می شود در لبنان اشکال در این است که چرا وضع معیشتی در کشور خودمان خراب است. که با نگاهی بالاتر همه ی دنیا وطن ماست و مردمش هم وطنان ما. چه عرب چه زنگی آفریقایی ! "
بدون مرز و محدوده ، وطن یعنی همه دنیا تصور کن ، تو می تونی ، بشی تعبیر این رویا
رویای لبنان که دیروز سید ازون حرف می زد ، رویای آزادی و تابستان آرام پارادوکس وجودی اونو نشون میده. " نشون میده که شمشیر مقاومت صلح می خواهد، می جنگد و می کشد ، نه برای خونریزی. برای حفظ شرف از دست رفته. برای جبران نکبت ! برای اثبات این حرف که: « نه قدرت می خواهم و نه از قدرتی حرف می شنوم » "
سید حسن نصر الله اولین در تاریخ مقاومت بوده و هست. نواده ی علی برای شرف انسان ها می جنگد او منحصر به فرد است. خودمان را گول نزنیم انقلاب خودمان هم به تغییر قدرت انجامید نه تغییر وضع شرف مردم ! ما همان ظلم دیده های 30 قبلیم. ما پا برهنگان همیشه تاریخیم.
 آرایش خلیجی عروس عین الله خان
اول از همه باید بگم که مقاله ی زیر نوشته ی سید ابراهیم نبوی است. طنز نویس معروف ایرانی که متاسفانه اونور آبه (آمریکا) و محض اطلاع باید بگویم همه ی صحبت هایشان مورد تایید اینجانب نیست چه برسه به شما اما بعضی وقت ها آدم باید صحبت دشمنش رو هم بشنوه.
نمایش تک پرده ای: عروس سه ساله به آرایشگاه می رود
عروس خانم در حالی که اخم کرده و ناراحت است، وارد آرایشگاه می شود و روی صندلی انتظار می نشیند، آرایشگران که همگی بدون مشتری هستند، به طرف او می روند. بتی رئیس آرایشگاه دستی به سروگوش عروس می کشد و با او حرف می زند.
بتی: ماشاء الله چه عروس با نمکی( به تماشاگران توضیح می دهد: وقتی خوشگل نباشه بهش می گیم با نمک.) اسمت چیه خانومم؟ دولت خانم( با عشوه): اسمم دولته، سیده دولت بتی: معلومه از اون مایه دارهایی؟ اسمت به قجر می خوره، قیافه ات به نادرشاه، آرایش ات به تاج السلطنه، بقیه چی صدات می کنن؟ دولت خانم: شما بهم بگین کشور جون! وقتی توی خونه هستم، بزرگترا بهم می گن مملکت خانوم، وقتی می رم خارجه، همه بهم می گن ایران جون. بتی: ماشاء الله چه سروزبونی هم داره، ببینم سوسک سیاه! کشور جون! شما خارجه هم رفتین؟ دولت خانم: صد بار تو همین دو ساله رفتم خارجه، از سفر زیارت مکه و سوریه و کربلا و نجف رفتم، تا نیویورک و توگو و آمریکای لاتین.... بتی: وای! معلومه برو رو نداری، ولی شانس ات خوبه. لابد پاترول باباجونت رینگش شمش طلاست، خدا شانس بده! حالا عروس خانوم قراره کی عروسی کنه که حالا اومده آرایش شو عوض کنه؟ دولت خانم: بعض شما نباشه، سه ساله عروسی کردم، ولی وقت نکردم آرایش ام رو عوض کنم؟ دیگه دیدم.... بتی: واه! شوهرت عین الله کوره بود؟ خدا بهت شانس بده، تو با همین قیافه آرایش نکرده سه سال قبل رفتی خونه شوهر؟ دولت خانم: آره خواهر! آقامون از این قرتی گیری ها خوشش نمی آد، من رو وقتی گرفت سه تا رو طلاق داده بود، بهم گفت، یه زن می خوام حرف گوش کنه و هر روز یه دستک دنبک سرم نیاره، هر روز هم هزارتا فامیلش رو ورنداره بیاره مال و اموال مو بخورن و بچرن، یکی می خوام سر به زیر و مطیع باشه. منم گفتم: آقا، من کنیز شمام، هر چی شما بگین.... ( بتی کم کم مشغول کوتاه کردن موهای عروس می شود، قرار می شود آرایش خلیجی کند. بتی در حال کوتاه کردن موها با عروس حرف هایش را ادامه می دهد.) بتی: خب، شیطون بلا! تو هم که معلومه واسه خودت تو این سه سال هر آتیشی می خواستی سوزوندی؟ صد تا سفر رفتی و انگاری ددر رفتن ات هم خوبه؟ بگو ببینم، زن اولی اش چطور بود؟ دولت خانم: بتی جون! راستش آقامون بهم گفت، هر جا می خوای بری برو، هر کار می کنی بکن، فقط حرف گوش کن باش. راستش زن اولش، هم جوون بود، هم خوش بر و رو، ولی اهل قرتی گیری و نقاشی و این چیزها بود، ته دلش هم آقامون رو نمی خواست، تو رودرباسی زنش شده بود، تا دعواشون می شد هم می رفت خونه مرحوم آقای بزرگ، اونم پشت عروس اش در می اومد. آقا بزرگ به آقامون می گفت، اخلاق نداری. آخرش هم هنوز کفن آقا بزرگ خشک نشده، سه طلاقه اش کرد و فرستاد لای دست ننه اش، الآن هم زن اولی اش بیست ساله توی خونه اش داره نقاشی می کشه، نقاشی هاش رو هم دیدم، همه اش جن و پری می کشه. بتی خانوم: زن اولی اش شوهر نکرد؟ دولت خانم: نه، بعد از اینکه آقامون طلاقش داد، گفت، شوهر بی شوهر، حالا هر چند سال یه عالمه خواستگار داره، ولی می گه، یه نه می گم، نه ماه به شکم نمی کشم. بتی خانوم: پس شوهرت از اونهاست که پی چشم و ابرو نیست؟ خب، بگو ببینم خانومی! زن دومی یه چطوری بود؟ دولت خانم: زن دومی یه، برو رو نداشت، منتهی تا دلت بخواد مایه تیله دار بود. سن و سالش هم از آقامون بیشتر بود، راستیاتش فامیلا انداختنش به آقامون، اونم هنوز نیومده، دادار دودوری راه انداخت که بیا و ببین، بیچاره آقامون نمی تونست بدون اجازه اش آب بخوره، اصلا همه فامیل یه جوری ازش حرف می زدن، انگار اون شوهره این زن. هر چی فامیل داشت آورد توی خونه و همه کارهای خونه دست عمه و خاله و عمو و دائی اش بود. بتی: نکنه با هم فامیل بودن؟ حتما فامیلیت داشتن؟ دولت خانم: آره، فامیل که نه، ولی بیشتر آشنا بودن، آقا بزرگ خیلی زن قبلی یه رو قبول داشت، هنوزم که هنوزه هرجا یه مهمونی می خوام برم، زن دومی یه جلوی چشمم سبز می شه، منم پشتمو می کنم بهش محل سگ نمی ذارم، اونم الدرم و بلدرم می کنه، ولی خدا می دونه که اگه بذارم دیگه پاشو طرف خونه ما بذاره، سه چهار بار هم آقامون ازش تعریف کرد، منم شب گریه کردم، دیگه اسمش رو نیاورد. ( بتی موها را کوتاه کرده و دارد موهای دولت خانم را های لایت می کند.) بتی: بگو ببینم خانومی! زن سومی یه کی بود؟ اون پیر بود یا جوون بود؟ فامیل بود؟ برو رو داشت؟ دولت خانم: الهی به زمین گرم بخوره که هر چی می کشم از دست اون می کشم، می دونی بتی جون! زن سومی مایه تیله نداشت، آقامون با چه مصیبتی طلاقش داد. همه فامیل می گفتن این دوتا فقط برای هم ساخته شدن، لال بشه زبون شون! ایشاء الله هر چی قد آقامونه سر اون زنیکه مایه دار بی ریخت درآد. بتی: انگاری سومی یه رو نرو ته؟ دوست نداری در موردش حرف بزنی؟ ولی ببین دولت جون! غیبت دل سوخته رو جلا می ده. بریز رو داریه هر چی داری؟ دولت خانم: اتفاقا، هر چی از اون لکاته دومی یه می ترسم، از این زن سومی یه نمی ترسم. آقامون اصلا نمی خواست بگیردش، ولی اینقدر طرف خودش رو توی چشم مردم فرو کرده بود که مجبور شد عقدش کنه... بتی: یعنی می گی دوستش نداشت؟ دولت خانم: نه که فکر کنی روی حسودی می گم، ولی آقامون اصلا از همون اول از اون زنیکه خوشش نمی اومد، اولندش که لیسانسه ادبیات بود و روزی هفت بار لیسانس شو می زد تو سر آقامون، انگاری آقامون نهضت سوات آموزی رفته، دومندش درسته برورو داشت، ولی از اون ددری ها بود که از صب تا شب یه لنگش خونه فرنگی ها بود و یه لنگش خونه رفیق و رفقای قبلی اش، انگار نه انگار که شوهر کرده و باهاس حواس اش به حفظ خونه و زندگی و آقابالاسرش باشه، دم به دیقه می رفت دیدن غریبون، اقامونم از دستش یه چشمش اشک بود و یه چشمش خون... بتی: لابد واسه خواهرشوهر و مادر شوهرش هم عشوه شتری می اومد. حالا برو رویی هم داشت؟ دولت خانم: برو رو که داشت، ولی دائم هفت قلم آرایش می کرد و شیش جور لباس عوض می کرد، من که اومدم خونه، فقط پنج تا کیسه زباله کفش و جوراب و زلم زیمبوش رو از خونه ریختم بیرون. بالاخره یه کاری کرد که آقامون از همون دو سال اول ولش کرد. گفت: ولش کردم ببینم آخرش به راه می آد یا نه.... بتی: حالا به راه اومد یا نه؟ دولت خانوم: خواهر! چه حرف ها می زنی شما! اگه به راه اومده بود که من الآن عروس اون خونه نبودم، کس و کار اش همه شون وقتی می اومد خونه آقامون، لیسانس و دکتراشون رو قاب کرده بودن تو دست شون و بوی عطر و ادکلن شون همه جا پخش بود، بالاخره آقامون بهش گفت، اتاق اش رو جدا کنه و قسم می خوره که تو این سه سال آخر بهش رو نشون نمی داده ... بتی: ولی خواهر، مردا از این حرف ها زیاد می زنن... دولت خانم: شما آقامون رو نمی شناسی، یه تیکه جواهره، اصلا اگه سوفیالورن هم که می گن خیلی زن بوده، پهلوش بی حجاب بشینه نگاش نمی کنه... بتی: والله شانس آوردی کشور جون! تو صد تا مرد یکی این جوری نمی شه، حالا بگو ببینم، شیطون! چطور شده بعد سه سال اومدی موهات رو مش کنی و آرایش خلیجی کنی و آرایش تو عوض کنی.( نگاهی به ناخن هایش می کند) مانیکور پدیکورم بکنم؟ دولت خانم: هر کاری می تونی بکن، تتو هم بکن، می خوام چشم این مردم رو در بیارم.... بتی: نگفتی چی شده؟ نکنه شوهرت بهت بی محلی می کنه؟ دولت خانم: لال شه زبونت بتی جون! خدا نکنه، تا حالا هیچ شوهری این جوری زنش رو نذاشته رو سرش حلوا حلوا کنه، یه دولت می گه، ده تا دولت از دهنش می ریزه. منم که مظلوم و بی دفاع، همه پشت سرم قطار حرفه که می گن، ولی خدا از آقایی کمش نکنه، می گه پشت سر این دولت حرف نزنین، تو تموم این سالها یکی مثل این دولت نبوده که این قدر به من وفا کنه. مگه مرد چی می خواد، اگه پوله که چرک کف دسته، اگه بر و روست که وقتی واسه غریبون باشه، می شه خار چشم آدم. این آقای مظلوم من پنج سال حرص همین برو روی فریبا خانوم رو می خورد.... بتی: اسمش فریبا بود؟ دولت خانم: اسمش فریبا نبود، ولی این قدر خوب بود که همه بهش می گفتن فریبا... بتی: حالا دیگه حرص نخور خانومم، جیگرت رو جلا دادی این قدر پشت سرشون حرف زدی، بگو ببینم تو حالا بعد سه سال واسه چی اومدی سورمه وسمه کنی؟ دولت خانم: بخاطر چی؟ نخودچی! هیچی! بخاطر حرف مفت مردم. اولش به آقامون گفتن این دختره دهاتی کیه ورداشتی آوردی خونه ات، آبروت رو می بره. منم رفتم خارجه، جلوی فامیلاش که هر کدوم شون تو آمریکا مهندس ناسا هستن، آبروداری کردم، با خواهر شوهرم رفته بودم مهمونی فامیلاشون، بهم گفت، عین یه تیکه ماه شده بودی، انگار دور سرت هاله نور بود! منم این رو به در و همساده گفتم، اونها هم کردنش توی بوق. آقامون یه هفته با من سرسنگین بودن. جون بتی! شوهر خواهرم می گفت، حالا درسته من برورویی ندارم، ولی توی مهمونی تا من رسیدم، همه چنان به من خیره شدن که انگار یوسف وارد مجلس زلیخا شد. دهن شون وامونده بود. بتی: دولت جون! من می فهمم تو چی می گی، از بس بانمکی، ولی این مردم که جنبه ندارن، دیگه این حرف رو جایی نگو، شوهرت هم ده بار بشنوه، بهت بدبین می شه، هیچ وقت بهش نگو مردم بهت نگاه می کردن، بگو من یه تیکه آشغال بودم، ولی همه بخاطر شما به من محل می ذاشتن. دولت خانم: واه! چه حرفی می زنی خواهر! مگه خودم حالی ام نیست؟ فکر می کنی واسه چی اومدم آرایشگاه، در حالی که وقتی می خواستم بیام، آقامون گفت، اگه بخاطر منه، من همین جوری خاطرخواتم، اگه بخاطر مردمه، خود دانی. منم واسه حرف مردم اومدم.... بتی: کسی پشت سرت حرف زده؟ دولت خانم: یکی نه، هزار تا، دشمن که یکی دو تا ندارم. سه ماه قبل مهمونی داشتیم، یه عالمه، منم سالاد درست کرده بودم، گوجه فرنگی مون تموم شده بود، چنان غرغری کردن که وسط ظهر رفتم پیش اصغر آقا تره بار فروش محله آقامون، بهش گفتم گوجه فرنگی می خوام. ازش گرفتم، حالا همه می گن دولت خانوم گوجه فرنگی سر سفره اش نیست، دو ماه قبل هم برنج مون تموم شد، آقامون نون خشک خورد و هیچی نگفت. ولی مگه ملت قبول می کنن، باید سر سفره شون برنج باشه. رفتم از صندوق پول ورداشتم از اسپانیا و ترکیه میوه عید خریدم که چشم مردم کور بشه، اما بدبختی یکی دو تا نیست. این بچه های آقامونم سیرمونی ندارن، خونه مون شده امامزاده سرباز، هرچی صدقه بهش می دن، هیچی پول توش نیست. امروز گوجه نیست، فردا مرغ تموم می شه، پس فردا گوشت نداریم، صاحب خونه هم اومده اجاره خونه رو کرده سه برابر.... بتی: مگه نمی گی آقاتون پول داره، پس واسه چی هیچی توی خونه تون نداری؟ دولت خانم: چه می دونم خواهر! همون اول کار چهار تا فامیل رو آوردیم هر چی ملک و املاک داشتیم دادیم به اونها آبادش کنن، حالا یکی یکی دارن خبر بد می آرن، یه روز این می گه پول نداریم، یه روز اون یکی، منم زدم پسر خاله مو و دائی خودمو از خونه انداختم بیرون. آقامون گفت، من کاری به کارت ندارم، هر کاری می خوای بکن.... بتی: خوب، حالا ببین، موهات رو های لایت کردم، می خوای رنگش کنم؟ دولت خانم: آره، بتی جون! دستت درد نکنه، آقامون یه دختر تو فامیل شون دارن، قبلا هم موقعی که می خواست منو بگیره، خواستگاری اونم رفته بود، طرف موبوره و قد بلند، منم که قدم کوتاهه، حداقل موهام رو بور کن، این روزها زنیکه موبور زیاد این ورا پیداش می شه می ترسم یه سال دیگه اگه به خودم نرسم، آقامون اون رو بگیره و منم باهاس برگردم دهات پیش ننه بابام. بتی: می خوای اکستنشن کنم موهاتو؟ اروپایی خلیجی می خوای آرایش کنم یا مدل آفریقایی بافت بدم که آرایش دولت بکلی عوض شه؟ دولت خانم: اولندش اروپایی خلیجی نگو، اروپایی خلیج فارسی درسته، یه بار رفته بودم طرف دبی یکی به جای خلیج فارس گفت خلیج، منم نمی دونستم که این چیزا چیه هیچی نگفتم، بعدا یک الم شنگه ای راه انداختن که الآن اقیانوس هندم تو خونه می گیم خلیج فارس. ولی مدل اروپایی آرایش نکن، آقامون یکی از مدل چینی خوشش می آد، یکی از مدل آفریقایی، اکستنشنم نمی دونم چیه، اما اگه آرایش دولت بهتر می شه بکن. بتی: باشه، یه مدل آفریقایی می دم به موهات که بشی نلسون ماندلا، زیر ابروت رو هم ورداشتم، این چی بود؟ توی این سه سال دست بهش نزده بودی؟ با موچین نمی شد ورداشت، انبردست لازم داشت.( می خندد) دولت خانم: حالا تو بخند بتی جون! ولی بعض مردها از زن این جوری خوششون می آد.... بتی: ایپلاسیون هم بکنم؟ دولت خانم: بکن خواهر، هر کاری می کنی بکن. نمی خوام یکی بگه یه مو از ماست دولت بکشه بیرون. اون زن دومی یه که مایه دار بود، مادر زاد اپیلاسیون بود، ولی آقامون نمی خواستش، علف باید به دهن بزی شیرین بیاد، ولی بتی جون! به حرف من گوش نکن، تو فقط آرایش منو عوض کن. بتی: ببین خانومی! اینجا هر روز صدتا کشور خانوم و مملکت خانوم و ایران خانوم می آن و می رن، من می دونم این آقاها چی می خوان، تو فقط بگو آقاتون از چی ات ناراحته؟ دولت خانم: بتی جون! اگه به آقامونه که از هیچی ناراحت نیست. می گه تو همین جوری برای من یه دنیا می ارزی، ولی من می ترسم، می گم نکنه یکی بیاد سر من رو بخوره. راستیاتش، رفته بودم سراغ فامیل کاراکاس و بیروت و پشت کوه و سردشت، دیدم هیچی ندارن منم همین جوری هرچی پول داشتیم دادم، الآن دیگه پول نداریم، خودم هم نمی دونم به کی دادم به کی ندادم، حالا می ترسم دو ماه دیگه دوباره سر سفره نذری این ملت بگن دولت سفره اش خالی یه، آقامون هم ناراحت بشه و بزنه از خونه بیرونم کنه. الآن هم این دختره موبور چشم سفید که از قم اومده هر روز عشوه شتری می آد، یه هو دیدی اومد جام نشست. بتی: کشور جون! ببین، من سی ساله توی این مملکت دارم آرایش عوض می کنم، حرف مردم رو ولش، تو آرایش ات رو عوض کن، همه چی درست می شه. ضمنا آدرس یه کفاشی رو می دم برو کفش پاشنه بلند بپوش که قدت بلند تر بنماد، به لباس تم برس، که آرایش می کنی معلوم بشه. دولت خانم: اتفاقا این رو باهات مخالفم بتی جون! اگه من دولت ام که می دونم آقامون از دولت قد بلند خوشش نمی آد، وگرنه قبلی قدش بیست سانت از من بلند تر بود. آقامون می گه دهن مردم رو ببند، من همین جوری ازت خوشم می آد.
|