تبليغاتX
.::: آخرین مکتوب ::

آخرین نوشته ها و مکتوبات من

درباره وبلاگ
نوشته يا مكتوبات ريسه هايي طويل از كلمات با معني و بي معني اي هستند كه هر روز و هر لحظه در حال جمع و جور شدن، كش و قوص پيدا كردن و لعاب پيدا كردن و ته ديگ شدن هستند.
مهم نيست يك نوشته يا مكتوب با چه عبارتي يا چه حرفي يا كلامي شروع مي شود، مهم پايان آن است.
آخرين مكتوب يا فاينال لاين حديث خوش پايان است. نقطه سر خط نيست! نقطه و تمام است.
آخرين مكتوب خداحافظي آخر است. خداحافظي اي كه بعد از آن انديشه مي آيد و خاطرات نوشته هاي تلخ و شيرين. آخرين مكتوب دفترچه اي است به سوي هرآنچه كه تمام مي شود و بر آن آغازي نيست !
پیوندهای روزانه
پیوندها
طراح قالب
Original Theme By

Powered By
BLOGFA.COM
Added AJAX Functionality by
AJAXSKINS
انیمیشن هورتون
هورتونبه بهانه ی نمایش انیمیشن معنا گرای "هورتون ( کسی که صدای هو who را شنید ) "
امروز، (عصر جمعه) فیلم سینمایی کارتونی ای از تلوزیون پخش شد که کمی منو متعجب کرد. همیشه مهمان های ناخوانده ی جمعه عصرها منو ناراحت کرده و خواهند کرد و امروز هم درست در زمان پخش این کارتون حیرت انگیز یکی از اونها سرکلشون پیدا شد. خودتون میدونید که کلی خنده زورکی و کلی نگاه یواشکی به تلوزیون.
از یک طرف ترس از افکار پنهانی مهمان ها به خاطر تماشای کارتون (بهتره بگوییم انیمیشن) و از یک طرف اطمینان از عدم تاثیر توضیح در مورد انیمیشن های معنا گرا و اشاره به انیمیشن زیبایی که در حال پخش است فرصت را برای تماشای ملموس و از نزدیک و حتی موهبت شنیدن صداها و بیشتر گفتگوهای زیبا و حساب شده انیمیشن از دست رفت.
اما در جمع حواس مشوش مهمان گردان من در آن شرایط هم نکات نابی را از انیمیشن گرفتم که منو اکنون مجبور کرد تا آنها را بنویسم تا شاید در فرصتی ناب (بدور از سر و صداها مثل همین الآن که آرام و تنها فقط صدای تایپ کیبورد را می شنوم) این انیمیشن را پیدا کردم و اونو از اول بار دیگر دیدم.

داستان در مورد یک فیل احساساتی بنام هورتون است که بدور از زندگی وحشی جنگل به صورت تصادفی با یک گل عجیب ( بیشتر شبیه گل قاصدک – هرچند که توی فیلم هم ترجمه ی خوبی نداشتیم از این گل عجیب و بیشتر از اون با نام توده ی گرد و غبار اسم برده شد ) بر می خوره.
فیل متوجه صدایی میشه که میگه " هو who " ، بعد متوجه میشه که صدا از داخل همان توده ی گرد و غباره.
و با عجیب ترین رخداد ممکن خیلی ملموس و عادی روبرو میشه. دنیای who ها که همان ذره ی کوچک گرد و غبار است و توی اون هزاران موجود میکروسکوپیک زندگی می کنند و هیچ دید مشخصی از دنیای اطراف خود نداشته و ندارند و گمان می کنند دنیا همینی است که می بینند. هوها برای یک جشن بزرگ خود را آماده می کنند و شهردار آنها از طریق لوله ای که که به سقف ساختمان شهرداری وصل شده (بالاترین نقطه شهر هو ها) می تونه خیلی واضح صدای آقا فیله رو بشنوه.
فیل داستان ما هم به دلیل اینکه همیشه گوش های بزرگش رو آماده ی کوچکترین صداها باز گذاشته موفق میشه این ارتباط عجیب را با دنیایی میکروسکوپیک بدون اینکه حتی آنها را ببیند برقرار کنه و تصمیم میگیره دنیای هوها را (همان ذره ی آسیب پذیر غبار) را که با هر حرکت خودش کلی جابجا میشود و کلی تکان می خورد به جای امنی ببرد. جایی در بالاترین نقطه ی کوه جنگل. (سکانسی که فیل تلاش می کند جای امنی برای غبار گیر بیاره خیلی دیدنیه، این سکانس به این جمله ختم میشه: توی این جنگل پر از وحشیگریه.)
داستان به همینجا ختم نمیشه. در داخل شهر هوها و در خارج آن مشکلاتی هست. دوستان فیل و یا دیگر حیوانات جنگل قصد دارند به او ثابت کننده چنین دنیایی وجود ندارد و می خواهند به هر نحوی شده آن گل عجیب را نابود کنند بدون اینکه حتی آقا فیله فرصت کنه بهشون ثابت کنه.
از داخل هوها هم گروه های افراطی شهر که همیشه سر مردم را با جشن های مسخره گرم کرده  اند و حواس آنها را از حوادث عجیبی که هر روز دورورشون اتفاق می افته (مانند لرزش های شدید و ناگهانی، باران های سیل آسا، تاریک شدن هوا درست در وسط روز یا بلعکس) پرت می کرده اند شروع به مخالفت با شهردار (تد) می کنند و حرف او را نمی پذیرند که هیچ در یک جلسه دادگاه ساختگی با جدا کردن تد از جو دادگاه و انداختن یک شیشه ی بزرگ دورتادورش تا مردم حاضر صدایشان را نشنوند با توافق ساختگی و حتی لبخند ساختگی و زوری بر روی صورت شهردار مردم را از موضوع حوادث منحرف می کنند. اما تد از درون شهر هوها و هورتون از بیرون عقب نمی نشینند و برای نجات آن غبار کوچک همه ی جور جانفشانی و کار سختی را متحمل می شوند تا اینکه زمانی که همه ی قدرت جنگل بسیج شده اند و فیل را به زانو در می آورند تا ذره ی غبار را به زور از او گرفته و نابودکنند فیل به هوها می گوید تا از همه ی قدرت خود استفاده کننده و فریاد بزنند تا شاید این بیرون کسی صدایشان را بشنود و از اینکار پشیمان شوند. شاهد سکانس زیبایی هستیم. (از جهت معنایی زیبا) که همه شهر بدور از هرگونه پست و مقامی هر وسیله ای که در دست دارد را استفاده می کند تا سر و صدا ایجاد کند و با فریاد، صدای نه خود را به اون بیرونی ها برسونه. در این میان صدای کوچکترین پسر شهردار هوها بنام جوجو که از بالای بلندترین ساختمان شهر (همان ساختمان شهرداری) فریاد نه را میزند آخرین لحظه درست زمانیکه شهر کوچک (غبار) در میان آسمان و زمین افتادن در دیگ نابودی است به گوش کوچکترین فرد از اون بیرونی ها میرسه. بچه ی کانگرو که در همه ی فیلم در کیسه ی مادرش بوده (مادر کانگرو سر دسته ی شورشیان علیه فیل بوده تا اینجا) و هرجا که بچه کانگرو می خواست حرفی بزند می گفت: سرتو بکن تو کیسه ! و با اینکارش غبارهای زیادی را جلوی چشماش بدست مادرش دید که نابود شد اما نتوانست کاری بکند. اینبار غبار را گرفته و به آنها می گوید که صدای آنها را شنیده. صدای نه آنها را ! و همه ی حیوانات متقاعد می شوند و از دور مادر کانگرو جدا می شوند.
در سکانس آخر مادر کانگرو هم چتری را باز کرده بالای غبار در دستان فیل میگیرد تا بر روی آن آفتاب نتابد تا آنرا به جایی امن منتقل نمایند.

هرچند من این کارتون رو نصفه و شاید کمتر از نصفه دیدم اما معانی زیادی از اون برداشت کردم.
معانی زیادی مثل نشان دادن آسیب پذیری جوامع کوچکی که وجود دارند و علی رغم ضعف بالقوه ی خود رهبرانی تندرو و ویرانگر داخلی آنها بیشتر به آنها آسیب می زند. و یا نشان دادن شعارین این دنیا با همه ی عظمتش به صورت یک غبار که هرجا اراده ی اون بالایی باشه میره.
آزاد اندیشی و آمادگی یک فیل بزرگ اما به شدت احساساتی و دل کوچیک برای نجات یک دنیا با همه ی سختی هایش.

اما شباهت هایی هم بین این فیلم و جامعه ی استبداد زده ی دور و ور خودمون هم دیدم.
اینقدرها سخت نیست دیدن خودمان و دنیای خودمان در یک کارتون معناگرا بنام " هورتون ، صدای هو را می شنود "

پایان

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
آواز دلفین ها

آواز دلفين ها

نويسنده: مسيح علي نژاد

زمان زيادي از رو زهاي گرم حضور گروه ما در منطقه آزاد كيش گذشته است اما هنوز چرخش رندانه دست هاي مرد جوان در آسمان كوچك پارك دلفين ها چنان قدرتمند بر صورت و سيرت ذهن و خيال مانده است كه چرخش دست هاي مرد جوان ديگري در آسمان نقطه ديگري از ايران كافي است تا رقص دلفين ها دوباره در برابر چشمانم زنده شود. حكايت غريبي است رقص و آواز دلفين هاي جزيره. پس از تحمل ساعت ها گرسنگي و بي غذايي، دست مرد جوان كه از سبد آذوقه بيرون مي آيد، دلفين ها معصومانه اما هنرمندانه سر و بال مي جنبانند و سپس به لقمه كوچكي قانع مي شوند و تن به خيسي استخر زيباي پارك مي دهند. با اشاره اي ديگر از سوي صاحب لقمه هاي از پيش مهيا شده، ناباورانه مي بينيم كه از گلوي اين بي زبان هاي زيبا، صدا هايي هماهنگ اما ناهمگون به گوش مي رسد. مرد جوان مغرور از همراهي دلفين ها آواز غريب دلفين ها را رهبري مي كند، دلفين ها بلندتر مي خوانند، جمعيت به آوازخواني اين موجودات دلفريب دل مي بازد و آسمان جزيره پر مي شود از شور و شعف كساني كه هم پا و همراه شدن دلفين ها با مرد جوان را به بزم نشسته اند. غافل از آنكه اين كنسرت با تمام زيبايي هاي بي نظيرش، سمفوني گرسنگي و گردن كجي و گدايي و گريه دلفين ها بود براي لقمه اي كه به آن نيازمند بودند و اين احتياج بود كه آوازي چنين تلخ را رقم زد تا مرد جوان بر آن ببالد و فخرش را به جمعيتي بفروشد.
    
   اين روزها كه ساكنان قواي اجرايي و تقنيني ابايي از اعتراف به كمرشكن شدن گراني و تورم در معيشت مردم ندارند و رئيس دولت تورم را <طعم تلخ> تعبير مي كند و وزير بازرگاني هم در پاسخ به اعتراضات نمايندگان در صحن علني مجلس، گراني را <غيرقابل كنترل> مي خواند شايد همدلانه تر بتوان حكايت غريب احتياج و آواز دلفين ها را به حكايت غريب تر احتياج و نياز ملتي كه اينك به گرد رئيس جمهورشان در سفرهاي استاني حلقه مي زنند تعميم داد و از پيشداوري ها و متهم شدن به جنگ رواني و سياه نمايي ها نهراسيد. دست هايي كه در آسمان استان ها مي چرخد تا موج نامه ها و شكوه هاي ملتي را پارو كند تداعي گر چيست؟ جمعيتي كه مشفقانه و مشتاقانه به گرد دومين شخص كشور در سفر هاي استاني حلقه مي زنند تداعي گر كدامين نياز و احتياج هستند؟ 
       
    مردمي كه پس از اخراج كامل اصلاح طلبان از گردونه تصميم گيري كشور به جاي شعار اصلاحات سياسي، سينه سپركردن مرداني را ديدند كه تحول معيشتي و توزيع عدالت در زندگي روزمره را وعده داده بودند، اينك خود را به رئيس جمهور مي رسانند تا متناسب با همان وعده ها، نامه مكتوب كنند و بعيد است كسي به منظور نگراني اش از موانع ايجاد شده براي دستيابي ايران به فناوري هسته اي يا مخدوش شدن چهره حقوق بشر دوستانه ايران در ماجراي دستگيري و احضار زنان و دانشجويان يا ناديده انگاشتن مباني گفت وگوي تمدن ها و ارزش نهادن به اصول جامعه مدني يا تقويت ادبيات ديپلماتيك در مراودات بين المللي به احمدي نژاد نامه بنويسد. آنان كه فريادشان از تورم و گراني هايي كه تا ديروز در دولت و مجلس انكار مي شد و به تازگي اصرار مي شود تا قصورشان را به گردن ديگري بيندازند، قطعا صف نشين و صدرنشين نامه نويسان به رئيس دولت هستند. جمعيت ديگر كساني هستند كه پشت درهاي بسته نظام نامنظم اداري جامانده اند و از آن جايي كه خلق و خوي آقاي رئيس در پيش بردن و مسكن هاي آني گذاشتن بر دردهاي عميق را مي دانند، شكوه نامه به محضر رئيس آورده اند. نمي توان كساني كه به دنبال بخشش بهره هاي بانكي يا دريافت وام ها و كمك خرج عروسي و تحصيل و اشتغال هستند را در صف نامه نگاران نديد. صداي فرياد توليدكنندگان و سرمايه گذاران ورشكسته، كارگران بيكار مانده، حقوق بگيران و بازنشستگان بي حقوق مانده هم از ميان جمعيت بلند است. از گلوي اقشار مختلف جامعه صداهايي هماهنگ اما ناهمگون بيرون مي آيد و چشم هايي خيره به آقاي رئيس است تا لقمه اي فراخور گرسنگي شان از آستين بيرون آيد تا هم او كه پاسخ گرفته خرسند باشد و هم او كه پاسخ داده به لذت اين خرسندي ببالد و هم تماشاگران به وجد آيند و براي وجهه مردمي آقاي رئيس دستي به نشانه شعف بالاببرند و هورا بكشند. 
      
    در اين رهگذر نيز چه بسا فضايي حاصل مي شود كه در بزنگاه هاي انتخاباتي وعده هاي چرب تري مانند پرداخت مستقيم يارانه ها به مردم، جمعيتي را بيشتر از به انجام و فرجام رساندن امور زيربنايي كشور به وجد مي آورد.
        
    و اما اينك در شرايطي كه ناشران، نويسندگان، صاحبان انديشه متفاوت با جريان حاكم، دانشجويان، استادان محذوف از دانشگاه، زنان مطرود جنبش هاي اجتماعي، رانده شدگان از عرصه سياسي و حزبي، منتقدان خودي و غيرخودي اعم از اصلاح طلبان ردصلاحيت شده، وزراي بركنارشده، مديران مستعفي، همراهان حذف شده دولت و در نهايت جمعيت مايوس و خاموشي كه صدايي از آنان در آخرين انتخابات كشور به گوش نرسيده است، هيچ سهمي در نامه نگاري به رئيس جمهور ندارند، به راحتي مي توان كنكاش كرد كه جمعيت حلقه زده به گرد رئيس جمهور چه كساني هستند، چه آواز تلخي را براي رئيس دولت مي خوانند و چه مي خواهند و سپس بايد متناسب با خواسته هاي آنان ثبات و پايداري در مديريت را پيشه كرد تا مبادا به تعبير مقام رهبري <عدالت بدون پيشرفت تنها منجر به برابري در فقر شود.> در غير اين صورت است كه خالق سفرهاي استاني و خالق نامه نگاري هاي مردمي در دولت جاري تبديل مي شود به خالق كنسرت هاي غم انگيزي كه در آن، جمعيتي گرسنگي شان را آواز بخوانند و جمعيتي ديگر سرمست و دلخوش به اين همراهي هاي از سر نياز ببالند و نامش را بگذارند استقبال پرشور مردمي، غافل از آنكه اين سمفوني گرسنگي و گردن كجي و گريه است كه به رقص و آوازي تلخ شباهت دارد و چه بسا در تنهايي اشك هاي خود آقاي رئيس را هم جاري مي كند چرا كه راز دلفين هاي گرسنه را تنها كسي مي داند كه خود مسبب به وجود آمدن نياز و احتياج آنها است.

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
حبیب

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
فرق

به قضیه یک بعدی نگاه نکنید.

بگید فرقشون چیه؟!

دختر اروپایی یا دختر ایرونی؟!

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
معنایی دیگر از کلمه دموکراسی در غرب
داشتم تو سایت تابناک می گشتم ( میگذریدم وب رو ) که فارسی شده ی خبر جنجالی house of horror رو که چند وقت پیش توی یاهو مسنجر برای همه سند تو آل کردم اما متاسفانه همه ی دوستان چون خیلی فسیل بسر می بردند حتی به گوششون هم نخورده بود! حال بخاطر اینکه از عصر ماموت ها در بیایید لینک متن خبر (به فارسی، نترسید) می گذارم. برید بخونید بلرزید !
 
 
یا بروید در ادامه مطلب بخوانید ...

ادامه مطلب
 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
خاخام ها در راه ایران ؟!

براي نخستين بار، يک گروه 21 نفره به رهبري يک خاخام يهودي از آمريکا امروز به سمت تهران حرکت مي‌‌كنند.

به گزارش خبرنگار «تابناك»، خاخام «لين گوتليب»، يکي از رهبران حرکت‌هاي نوگرايان يهوديان آمريکا که به همراه اين گروه بزرگ به ايران سفر مي‌كند، در مصاحبه با روزنامه «اورشليم پست» ديروز اعلام نمود: مي‌خواهيم به جهانيان تصوير ديگري نشان دهيم.

او که مؤسس انستيتوي يهودي «شومر شالوم» است، مي‌گويد، به اين دليل قصد دارد به زودي به ايران سفر كند که خانم هيلاري کلينتون کانديداي دمکرات‌ها گفته است: حمله ايران به اسرائيل با پاسخ آمريکا روبه‌رو مي‌شود. در حالي که او اعتقاد دارد بايد مذاکره و گفت‌وگو را به جاي تهديد و درگيري انتخاب نمود، به ويژه هنگامي كه بين سي تا چهل هزار يهودي در ايران زندگي مي‌کنند و قديمي‌ترين مقصد مهاجرت جامعه يهوديان در خاورميانه به شمار مي‌رود. اين يهوديان از سال 586 پيش از ميلاد حضرت مسيح، در صلح و آرامش کامل در ايران زندگي مي‌کنند.

... ( ادامه مطلب را بخوانید ... )


ادامه مطلب
 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
سه کاریکاتور از خودم به بهانه ی فیلم فتنه

free image host  free image host  free image host

  

نظر یادتون بره !
چون بدون شرحه.

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
گوگل هم از ایرانی دور می خورد
 

یک کار باحال و متفاوت با حرکت های احساسی (امضا کردن های یک میلیونی بر ضد توهماتی مانند اینکه گوگل اسم خلیج عربی رو به خلیج فارس تبدیل کند و .. )

تو وبلاگ هاتون لینک زیر رو قرار دهید:

http://arabian-gulf.info/

با نام دقیق : "arabian gulf"

یا لینک زیر: (زبان عربی اش )

http://arabic.arabian-gulf.info/

با نام دقیق: " خلیج العربی "

این سایت ها (اگه تا الآن بازشون کرده باشید ) شامل محتوایی ساده از error 404 خود ویندوز است که میگه چیزی به نام خلیج عربی وجود ندارد. منظورتان حتما خلیج فارس بوده جالب تر اینکه در قسمت جستجویش (سرچش) لینکی است به پستی از ویکیپدیای انگلیسی در مورد خلیج فارس.

حال شما هم می تونید به این فرایند کمک کنید. چطور؟!

ساده است. شما هم در وبلاگ هاتون همانطور که در بالا گفتم لینک بدهید. این برخلاف امضاهای یک میلیونی موثر است زیرا، تا همین الآن سه لینک اول جستجو شده در گوگل مربوط به همین حرکت است و همین صفحات را باز می کند. هرچه آمار وبلاگ های لینک دهنده بیشتر باشد احتمال پایین آمدن این وب سایت از اولین نتیجه های جستجو شده گوگل بیشتر می شود.

این است: " تحمیل نظر صحیح " بدون خون ریزی! بدون هزینه ی میلیاردی؟! و کاملا فرهنگی و موثر !

 

کامروا باشید گوگولی ها !

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
letter 1

بنام خدا

::::::::::::::: وبلاگی درست کردم بنام http://lettersoflover.blogfa.com که در آن نامه های عاشقانه قرار می دهم، البته همیشه یک نسخه از اون رو اینجا هم می گذارم اما نسخه ی تمیز همه ی نامه ها را از این به بعد همانجا بخوانید. :::::::::: --

امشب شب بی ریایی بود!

بی ریا چون رؤیا .

شبی که بعد از آنهمه گاه او را دیدم. نه خودش نه جسمش.

تصویری. نه آنقدر کامل! نه آنقدر زیبا . آبی بر عطش کویری ام !

آه ... آنقدر مسلم نیستم تا از حق ، حق خود بخواهم . آنقدر عاقل نیستم تا خود چاره کنم ! آنقدر جاهل نیستم تا طریق مجنون گذارم و دست لیلی ام را دستان جنونم بگیرد. آنقدر شاعر نیستم تا غزل غزل شعر کنم تا سبکبال شوم. آنقدر بیشعور نیستم تا به عشقم پشت کنم و آنقدر طفل نیستم تا آنرا فراموش کنم.

من مستحق صبرم، مستحق زجر .

که بعد سختی آسانی است اما بعد شکنجه ها چه ها ؟!

زخم عشق من از فراغ نیست، که خانه ی دوست نزدیک است. زخم من از خانه ی خود است. از خانه ی ویران فولادینی که قصد تخریب آن دارم اما چون من رهایم نمی کند.

کاش این دیوارهای منم رهایم می کرد. کاش آنقدر سخت نبود کندن پی این خانه.

کاش دنیا اینقدر بی رحم نبود ، کاش در آبادی ما حرف از هنجار نبود.

کاش من نبودم! کاش وجودم بود. وجود پر تمنای پاکم.

کاش این هنجارها و کردارهای شایست و ناشایست پی مستحکم من را نساخته بود. کاش این خانه از پایه خراب بود.

همینجا بود که من آواره نشین خانه ی او می شدم.

من صفه نشین سایه ی او میشدم.

نه اینکه در من بدی هست! نه .

در من خوبی بدتر از بدی است. خوبی زندان احساس !

 این روزها با خود دو تا هستم!

روانم نا امید است ! روحم امیدوار. تمنا تشنه و فکر مایوس .

عشق گرم و گفتار سرد.

زبان لال و بیان در خم کوچه های سرگردان تصمیم.

این منم. صدایم بشنو.

دوستت دارم. با من بمان.

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
Fly away

 

You be my baby and we'll fly away

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
من افسانه ام

من افسانه ام

خدا در اعمال من است ! خدایی نجات بخش .
من افسانه ساز خودم .

.:: ( آخرین فرد روی زمین تنها نیست ) ::.

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
فاینالاین مودیلیانی
ژان ابوترن (اثر مودیلیانی)
بنام خدا

امروز می نویسم به یاد نقاش بزرگ مودیلیانی (Modigliani)

نمی خوام فاینالاینی برایش بنویسم اما ناچارم.

همدوره ی پابلو پیکاسو نقاش بزرگ بود. در ایتالیا بدنیا آمده بود (1892) و...

نقاشی منحصر به فرد خود را داشت. دید هنری او (گردن های دراز و صورتهای رنگ پریده) باعث فقرش شده بود. آنطور که همه او را با پابلو پیکاسو همطراز می دانستند اما از جهت مالی پیکاسو نقاشی بود که برای ثروت میکشید (نه صرفا هدف پول، من نمی تونم در مورد او صحبت کنم حداقل تا زمانی که زندگی نامه ی اونو نخوندم) و مودیلیانی برای هنر میکشید.

به شدت الکلی ...

شاید تا آخر عمرش هیچ وقت هیچ تابلویی از او به فروش نرسید ! ( تعصب هنریش همیشه باعث این میشد )

اما فقر باعث نمیشد غرور هنری اش ذره ای لکه دار شود.

پیکاسو بخاطر او و زیر امضای او در مسابقه ی بزرگ فرانسه شرکت کرد. (احترامی که ذاتاً به او میگذاشته)

در آخرین مسابقه ی عمرش ، تابلویی بنام همسرش و دقیقاً تصویری زیبا (با همان سبک هنری خاص خودش) از همسر حامله اش کشید اما زمانی که در مراسم مسابقه حتی خود پیکاسو بعنوان یک رقیب حیرت خود را با تشویق برای اثر او ابراز می کرد در یکی از کوچه های فرانسه زیر مشت و لگدهای ولگردها جان می داد!

چون در یک قهوه خانه بلند گفته بود تمام سرمایه ی من این کاغذ است... !

( کاغذی که اثبات می کرد او فرزند دار شده است )

جانش را بر روی سرمایه اش گذاشت و خیلی تنها و غمگین دنیا را ترک کرد.

مودیلیانی آنقدر بزرگ بود که پابلو پیکاسو آخرین لحظات عمرش در بستر دائما نام مودیلیانی را زمزمه می کرد! کسی که شاید تاثیرات بزرگی در نقاشی های پیکاسو گذاشت.

آنقدر موثر که حتی نام تابلوی پیکاسو در مسابقه مودیلیانی بود طرحی ( شکسته با اشکال هندسی و مثلث وار) از صورت مودیلیانی.

او شاید شروع خوبی نداشت، خوب رشد نکرد (انحرافاتی مانند الکل و ... ) اما

 صادق ماند (در عشق و هنر ) و صادقانه مرد

 

من آدم فراموشکاری هستم اما بعضی صحنه ها هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشود.

از زندگی مودیلیانی هم دو صحنه هست که هرگز فراموش نمی کنم.

اولی زمانی که زیر مشت، چاقو و لگدهای ولگردها سعی می کرد کاغذ اهراز هویت فرزندش را سالم نگاه دارد.

دوم زمانی که اینرا می گفت: " پایان دیوانگی " و بلافاصله جان داد.

چون اگر در شهر او همه عاقل بودند او تنها دیوانه ی شهر بود .

 

کسی که طفل هنریش همیشه همراهش بود.

مودیلیانی یکی دیگر از نمونه های اصالت باور برای ماست ...

یادش گرامی .

 

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by http://finalline.blogfa.com