تبليغاتX
.::: آخرین مکتوب ::

آخرین نوشته ها و مکتوبات من

درباره وبلاگ
نوشته يا مكتوبات ريسه هايي طويل از كلمات با معني و بي معني اي هستند كه هر روز و هر لحظه در حال جمع و جور شدن، كش و قوص پيدا كردن و لعاب پيدا كردن و ته ديگ شدن هستند.
مهم نيست يك نوشته يا مكتوب با چه عبارتي يا چه حرفي يا كلامي شروع مي شود، مهم پايان آن است.
آخرين مكتوب يا فاينال لاين حديث خوش پايان است. نقطه سر خط نيست! نقطه و تمام است.
آخرين مكتوب خداحافظي آخر است. خداحافظي اي كه بعد از آن انديشه مي آيد و خاطرات نوشته هاي تلخ و شيرين. آخرين مكتوب دفترچه اي است به سوي هرآنچه كه تمام مي شود و بر آن آغازي نيست !
پیوندهای روزانه
پیوندها
طراح قالب
Original Theme By

Powered By
BLOGFA.COM
Added AJAX Functionality by
AJAXSKINS
فاینالاینی برای یک فیلم آمریکایی
بنام خدا

چند دقیقه پیش شبکه 1 فیلم " قطار 3 و ده دقیقه بوما" را داشت نشون می داد.
یکی دیگه از اون سوژه های تک فاینالاینی ما.
فیلم آمریکایی بود، اصلا مهم نیست موضوع اش چی بود مهم اینه که چطوری پایان یافت. یک پایان حساب شده برای یک فیلم. چیزی که کمتر من دیدم!
پایان درست برای فیلم هاست.
پایان فیلم نه هندی بود و نه ایرانی. پایان فیلم آمریکایی آمریکایی بود. چیزی که فقط آمریکا قادر است خلق کند.
شخصیت اول (قهرمان داستان) نه هفتیر کشی فوق العاده بود (حداقل نه به اندازه ی شخصیت بد داستان) و نه یک چهره ی صد در صد پاستوریزه ایرانی!
اون یک مجروح جنگی بود.
جنگ!
دشمن به او شلیک نکرده بود. نیروی خودی اونو زده بود.

اما همین شخصیت نیمه خاکستری، تصمیم مهمی میگیرد.
او آدمی منطقی است و به قول خودش کله شق نیست. می تونه نفعشو تشخیص بده اما تشخیص آخرش که مورد نظر این پست ماست مهمه.
تصمیم میگیره بمیره اما اسطوره ی پسرش و خانواده اش باشه تا لاشه متحرکش (خودش) پیش خانواده اش برگرده و با همون زندگی لعنتی روزمره اش سر و کله بزنه.

این حرکت اینقدر بزرگه که دل جمود شخصیت بد داستان را تکان می دهد.
او تابحال در زندگی اش به کسی رحم نکرده و همه را با مرگ انعام داده و به قول خودش با بی رحمی است که توانسته سردسته ی یک عده وحشی بمونه اما!
پایان آمریکایی میگه:
همین وحشی سنگ دل که اتفاقاً یک بار در عمرش به دستور مادرش در کودکی کل کتاب مقدس را خوانده عاشق روح این مرد میشود.
اینقدر مجذوب می شود که وقتی قطار 3 و ده دقیقه بوما، 3 و پانزده دقیقه !!! می رسد و یاران آدم بده شخصیت اصلی را به گلوله می بندند. تک تک یارانش را میکشد و بعد خیلی زیبا
خیلی پر حرف و آرام وارد قطار می شود.
پسر مرد (قهرمان داستان) که مرگ پدرش را از نزدیک دیده حرف هایی با خود دارد.
سکانس آخر مرد همانطور که سابق هم گفته بود (دوبار از همین زندانی که قصد داشتند اونو به آن منتقل کنند فرار کرده بود) فرار می کند اما!
او در قطار نشست تا آن مرد افسانه شود!

جداً کدامیک از ماها تا آخر زندگی خودمان (فاینالاین زندگیمان) یکبار افسانه می سازیم؟!

من در این فیلم یاد گرفتم (از پایانش) که یک فرد هرچقدر بد هم که باشد می تواند بدی های خود را نابود کند. (کشتن افراد خودش)
یک انسان می تواند مرفه زندگی کند اما شخصیت و درستی چیزی نیست که با چیزی جز با عمل درست محقق شود
و آخر اینکه خانواده ارزش آنرا دارد که انسان برایش جان خود را هم بگذارد. چرا که سعادت برای خانواده پول می آورد اما پول برای هیچ خانواده ای سعادت نخواهد آورد.

خنده داره اما اینهمه مطلب در یک فیلم آمریکایی بود!
در پایان یک فیلم آمریکایی!
قطار ساعت 3 و ده دقیقه بوما

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
نظریه ی خلاء

خلاء

 

(این یک نظریه است، نظریه ی شخصی خودم، نظریه ی خلاء و صرفاً گفتن آن به معنی صحت آن نیست چون اثبات پذیر نیست یا تا الآن نتوانتسته ام آنرا ثابت کنم)

 

خداوند ابتدا همه جا را آفرید، سپس خلاء را خلق کرد. آنزمان او خود را از خلاء بیرون کشید. خداوند در خلاء نیست !

 

خلاء وجود فیزیکی ندارد، خلاء به معنی نبودن است. خلاء مانند سایه است. جایی که نور نباشد سایه هست. جایی که بودن نباشد خلاء است.

خلاء میل به بودن دارد. میل دارد پر شود. هست شود!

ظرفی را در نظر بگیرید که در آن خلاء ایجاد کنیم. زمانی که در ظرف را برداریم شاهد تلاش بی نظیر خلاء برای پر کردن خود خواهیم بود.

خلاء کشش دارد.

خلاء وجود فیزیکی ندارد. فقط یکجا نمود دارد و آن هم در ذهن انسان ها. می توان با پرتو نگاری روانکاوانه خلاء موجود در ذهن هر انسانی را دید!!!

گفتیم خلاء میل به پر شدن دارد. این به این معنی است که دوست دارد هست شود. گفتیم خلاء یک معنی فکری است. در ذهن است ! ذهن انسان خلاء را پر می کند یا خلاء ایجاد می کند یا خلاء را سرپوش می گذارد.

حیوانات خلاء ندارند. از نظر موحدان خداوند خلاء ندارد.

تنها انسان است که خلاء دارد و محکوم به پر کردن آن است.

هستند انسان هایی که تا آخر عمر با خلاء وجود خودشان زندگی می کنند و این خلاء سرپوش گذاشته را با مرگ پر می کنند!

جوانی اوج دوران ایجاد خلاء و پر کردن آن است. جوانان راحت ترین راه ها را برای پر کردن خلاء وجودشان انتخاب می کنند و اینجاست که گناه ایجاد می شود.

هیچ وقت هیچ فعلی به خودی خود ناپسند نیست.

زمانی که یک شیر یا یک شغال به حکم حیوان بودنش هم نوع خود را می درد گناهی نمی کند. هرچند فعل دریدن همنوع را انجام می دهد! اما همین از نظر موحدان در مورد انسان گناه است! دریدن!!!

تفاوت در یک چیز است. حیوان موجود کاملی است. در آن خلاء ای نیست. او هم نوع خود را می درد چون این یک رفتار عادی یا غریزی است برای او اما انسان می درد چون می خواهد خلاء حقیر شمرده شدن خود را پر کند.

انسان دروغ می گوید چون می خواهد خلاء ناصادق بودن دنیا با خود را پر کند.

انسان زنا می کند چون می خواهد خلاء جنسی خود را پر کند

انسان کفر می ورزد چون می خواهد خلاء عبودیت خود را پر کند

انسان مانند دیوانگان رفتار می کند چون رفتار عاقلانه او را جدی نگرفته اند. او خلاء عقلایی خود را با دیوانگی پر می کند.

انسان میرقصد، مست می کند، معتاد می شود چون خلاء خود را با این تفریحات می خواهد پر کند.

 

اما همان انسان می تواند این خلاء وسوه گری را که دائم میل به پر شدن خود را به او فشار می آورد با راستگویی و یا دروغ نگفتن، ازدواج یا زهد ورزیدن، با عبادت یا اعتقاد داشتن با نوشتن یا حداقل سخن گفتن، با دعا، نقاشی کردن، هنر و ... پر کند

 

خداوند خلاء را ایجاد کرد، خداوند زمینه ی گناه را ساخت

 

دریدن، سکس و صدها و هزاران خصیله ی بد اخلاقی به خودی خود بد نیستند! آنها وقتی بد  می شوند که انسان آنها را بکار برد!

 

چرا یک فعل می تواند بد باشد؟!

گفتیم خداوند خود را از خلاء بیرون کشید و مقرر کرد کارهای خوب دنیا خداوند در آنها شریک شود و کارهای بد خلاء آدمی را بزرگتر کند.

 

حال انسانی را می بینیم که برای پر کردن خلاء ناملایمتی و نا صادق بودن جامعه با خود دروغ می گوید و با اینکار خدا را بیشتر و بیشتر از خود بیرون می کند. او خلاء خود را به خیال خود پر می کند اما سمبه به لوله ی خلاء خود می کوبد تا بیشتر جا باز کند.

زمانی انسانی از دنیا رجعت می کند که هیچ چیز وجودش بوی خداوندی نمی دهد.

او اساساً یک سیاهچاله شده! سیاهچاله ای که هر کار زشتی را در خود بلعیده.

او می توانست این نباشد!

می توانست با خدا بمیرد . می توانست خداوند را در هرکارش شریک کند اگر خلاء های سرشار زندگی اش را درست پر می کرد.

اگر به موقع با ازدواج میل جنسی اش را کنترل می کرد. اگر به موقع تفریح به موسیقی اکتفا می کرد. اگر جنونش را با نوشتن تغییر می داد و به عقل تبدیل می کرد و ...

اما همیشه ما با دو راه مواجهیم، راه درست، راه راحت!!!

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
از پایان همه گفتم، از پایان من بشنو
جنون و عشق
تا دیروز به دیگران می خندیدم، عشق را به سخره می گرفتم، غرورم معشوقه بت وجودم بود. امروز به من خندید. غرورم را به سخره گرفت و معشوقه ام شد. تا دیروز هیچ مهری بر دل سردم نمی تابید. هیچ گرمایی از من همرهانم را نمی تابید. تا دیروز نگاهم فریفته ی هیچ زیبائی ای نمی شد. حواسم، شاید هوسم هیچ جا نبود جز در مغزم. امروز چشم هایش پنجره ی مغزم را بست. پنجره ای که یارای بستنش را در کسی نبود. خود نیز از بستنش عاجز بودم با نگاهش بسته شد. بسته نشد! فرو ریخت.
امروز مجنون داستان ها شدم. امروز مجنون گریزان پایی شدم که تا دیروز از من امروزم می گریخت. تا دیروز بیزار از من امروز بودم. تا دیروز همه چی بودم غیر از امروزم. تا دیروز شاعر نبودم، عاقل بودم. عاشق نبودم ناطق بودم. امروز عاشق شدم. در چند ثانیه! دیروز هر جمله را صد جمله پاسخ بود. امروز یک جمله را یک کلمه افسوس!!!
تا دیروز از قلم بیزار، از نوشتن گریزان امروز می نویسم برای هیچ کس. می نویسم برای خود مجنونم.
من قوی بودم. کدام کوه کندنی می توانست مرا بیش از درنگی در خود واگذارد؟
کدام ضربت، کدام هیبت، کدام غریو، کدام ترس، کدام هیجان مرا؟! من ثابت قدم راست قامت مغرور بی ایمان را ذره ای می لرزاند؟!!!
منم آن خموده قامت، پای لرزان، شکسته دل مسلمان که لرزشم را امانی نیست.

از آن نگاه ، از آن ساعت انسان ساز، از آن لحظه ی شیرین فرهاد ساعت ها می گذرد. آنقدر زیاد که گویی سالها!!! من هنوز در آرزوی آن نگاهم. آن چشم ها.
کاش آسمان تیره ی شب را ستاره ای بود که چشم های تو را به من ربط دهد.
کاش باد صبایی بود! کاش پری زیرک بازیگوشی بود که با سحر اندک و یک لرزش کوچک بر چوب افسون گریش می ساخت قصه ما را داستان شاه و پریان!!!

در من نه غنایی هست که با آن عشق خرم و نه غروری که با آن مغرور شب های آتی را صبح کنم.
من سائلم، سائل عشق تو
چه تفاوت دارد که تو چه می اندیشی؟!!! تو نه آن یار منی.
من برای آنکس می نویسم که نگاهش هفته ها در من خستگی را گذارد.
تپشم داد. قلبم را فشرد.
به من عشق آموخت.
من جاهل ، مغرور، قدرتمند را.
عاشق، مسلم ، تارک دنیا کرد.

11:35 PM
10 Nouruz 1387

Ka

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
7 معني

 

۷ معني ( از ديد خودم )

بي نيازي يعني نداشتن هرچيزي كه از دست دادنش براي انسان سخت باشد.

قدرت يعني، عدم استفاده از نيروي بالقوه !

ضعف يعني استفاده نابجاي نيرو !

ثروت يعني احترام به خود.

فقر يعني عجز از خود.

موفقيت يعني در آغوش كشيدن خود !

خدا يعني بودن ، خلاء يعني نبودن. جايي كه خلاء هست خدا نيست.

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
نوروز

عیدتون مبارک

 

عوض ما هم شیرینی بخورید، عیدی هاتون رو هم سیزده بدر شماره حساب میدم بریزید به حساب من

یا علی

 نوشته شده توسط صادق صادقی | لينک ثابت |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by http://finalline.blogfa.com